الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم

رمان استاد خاص من پارت ۳

رمان استاد خاص من پارت ۳

با تموم نفرتي كه همين امروز نسبت بهش تو دلم ايجاد شده بود تصميم گرفتم يه قهوه باهاش بخورم… از طرفي ماشينمم روشن نميشد و تو اين گرما بايد چند ساعت معطلش ميشدم. روي يكي از صندلي هاي جلوي ميز نشستم كه جاويد هم روبه روم نشست و سيني قهوه روي ميزِ وسطمون گذا...

رمان استاد خاص من پارت 1

رمان استاد خاص من پارت 1

پرايد قشنگم و توي پاركينگ دانشگاه پارك كردم و خواستم از ماشين پياده شم. بازم ديرم شده بود! اصلا مگه ممكن بود يه روز من كلاس داشته باشم و به موقع برسم؟! استغفرالله! غرق همين افكارم بودم كه پاي راستم پيچ خورد و صداي خورد شدنش رو به وضوح شنيدم… لعنتي انگا...

رمان صیغه استاد پارت ۴۸

رمان صیغه استاد پارت ۴۸

چشماش لحظه به لحظه قرمز تر می‌شد و من هم ترسم بیشتر می‌شد. صداش از حد معمول بلند تر شد و گفت : _ برام مهم نیست!گمشو از دانشگاه بیرون. هیچی نگفتم و از دانشگاه بیرون زدم؛ جوری دیونه شده بود که مطمئنا کل دانشگاه و روی سر من و سعید خراب می‌کرد! به سمت ماشی...

رمان صیغه استاد پارت ۴۶

رمان صیغه استاد پارت ۴۶

_ هامون! زیر دلم خیلی درد می‌کنه! آخ. با تعجب نگاهم کرد و پلک زد : قرص خوردی؟! لبم و گاز گرفتم؛ این که الان من دلم درد می‌کرد مهم بود یا این که ممکن بود ازش بچه دار بشم؟ با ناله نه ای گفتم و چشمام و باز بستم : خیلی دلم درد می‌کنه دفعات پیش با این که خش...

رمان صیغه استاد پارت ۴۳

رمان صیغه استاد پارت ۴۳

سعی کردم نفسام منظم شه و گفتم : برید عقب لطفا کلی کار هست که باید انجام بدم… لباس کثیفای گیتی خانم مونده… اخم ساختگی کرد و گفت : من مهم ترم یا اون؟؟ به گیتی و عشقش می‌گفت اون؟؟ تعجبم حتی از توی صورتمم مشخص بود! نفس بریده به یقش چنگ زدم و اسمش و با ناله...

رمان صیغه استاد پارت ۲۶

رمان صیغه استاد پارت ۲۶

_اینجا چه خبره یعنی کسی توی خونه منه؟ گیتی ناتوان بهش زل زده بود و هیچ حرکتی نمی تونست بکنه هیچ حرفی نمی تونست بزنه تا ما بفهمیم توی این اتاق چه خبر بوده تیکه های گلدون و جمع کردم و اون زن و شوهر و تنها گذاشتم وقتی پایین رفتم نیم ساعت بعد هامون پایین ا...

رمان صیغه استاد پارت 56

رمان صیغه استاد پارت 56

زنی که هیچوقت نتونست من و به چشم عروسش ببینه حالا بااین حرفاش سیخ داغ فرو میکرد تو جگرم که پوزخندی تحویلش دادم: _خیلی ممنون خدمتکارکه سینی قهوه رو روی عسلی گذاشت مارال خانم یه فنجون قهوه گذاشت جلوم و جواب داد: _از اولشم میدونستم تو دختر عاقلی هستی….میخ...

رمان صیغه استاد پارت ۳۲

رمان صیغه استاد پارت ۳۲

به یکباره دستاش رها شد و من از جلوی دیدش دور شدم پله ها رو بالا رفتم و خودمو به اتاقم رسوندم چرا زندگی تموم نمیشه کاش زمان به عقب برمیگشت و پیشنهاد این آدم قبول نمیکردم گاهی آدم توی زندگی از سر اجبار یا ناخواسته یاندونسته تصمیماتی می‌گیره که دیگه هیچوق...

رمان صیغه استاد پارت 31

رمان صیغه استاد پارت 31

انگار همه چیز دست به دست هم داده که نذاره من یه لحظه آرامش داشته باشم وقتی پایین برگشت توی آشپزخونه پشت میز نشست لباساشو عوض کرده بود نگاهی به من انداخت و گفت _چرا نگاه میکنی بشین پشت میز نشستم شروع کردم به بازی کردن با قاشق توی دستم _چت شده چرا توی خو...

رمان صیغه استاد پارت 10

رمان صیغه استاد پارت 10

با استرس گوشه لب مو جویدم استاد که کلافه به نظر می‌رسید نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن اون کافی شاپ که فقط چند مغازه با ما فاصله داشت به سمت اونجا رفت و گفت _ مردم از گرما بریم یه چیزی بخوریم… پشت سرش راه افتادم و وارد کافی‌شاپ شدم وقتی پشت میز نشستیم...

رمان صیغه استاد پارت ۱۱

رمان صیغه استاد پارت ۱۱

منظورشو نمیفهمیدم چند قدم به عقب رفتم استاد رو بهم گفت _غذای گیتی رو اماده کردی؟ اصلا یادم رفته بود سراسیمه گفتم دارم اماده می کنم الان میارم با همین جمله از اتاق کذایی فرار کردم… ه قدری با عجله پله ها رو پایین می‌رفتم که چند باری ممکن بود روی زمین بیف...

رمان صیغه استاد پارت 1

رمان صیغه استاد پارت 1

با استرس کنار میز استاد ایستاده بودم و اون داشت برگه های روی میز و جمع میکرد. اینکه خواسته بود من توی کلاس بمونم کمی نگرانم کرده بود. بالاخره با اون حوصله و همیشگیش برگه هارو توی کیفش گذاشت و بهم نگاه کرد شاید نهایت ۳۲سالش بود ولی اصلا طوری رفتار میکرد...

رمان حصار تنهایی من قسمت 21

رمان حصار تنهایی من قسمت 21

آراد:ميخواي خودتو پرت کن بيرون .. فرحناز چيزي نگفت وسر جاش نشست...به اصرار اميرکه آراد بايد لباس بگيره جلو يه فروشگاه وايساد سه تاشون پياده شدن ..امير گفت:پس چرا پياده نميشي؟ -همينجا منتظرتون ميمونم...ميترسم بيام باز با فرحناز دعوام بشه  -بيا پايين تنه...

رمان حصار تنهایی من قسمت 18

رمان حصار تنهایی من قسمت 18

- پس کي برات غذا درست مي کنه؟ - خودم! - خودت؟ مگه بلدي؟ - پس چي؟! آقا دکترتون از هر انگشتش يه هنر مي باره. از نقاشي و خطاطي و خونه داري گرفته تا آشپزي و بچه داري...! خنديم و گفتم: پس بابات بايد شوهرت مي داد نه زن! با اخم نگام کرد. خودمو جمع کردم و گفتم...

رمان حصار تنهایی من قسمت 17

رمان حصار تنهایی من قسمت 17

با دو رفتم سمت عمارت. داگي رو ديدم تو خونش خوابيده. ديگه باهاش خوب شده بودم. بعضي وقتا خودم بهش غذا مي دادم. با صداي بلندي گفتم: - سلام داگي! صبح بخير! هواي خوبيه، نه؟ حواست باشه سرما نخوري! داگي بلند شد و پارس کرد. سريع از پله ها رفتم بالا و وارد اتاق...