الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم

رمان حرارت تنت پارت ۲۳

رمان حرارت تنت پارت ۲۳

نگاهم به مسیحه که یه دستش روی ترمزه و آرنج دست دیگه ش رو به پنجره ی سمت خودش تکیه داده و نگاهم میکنه ! پلکم نمیزنه و چرا جدیدا اخماش به نظرم جذاب میاد ؟! … کسری و اهورا جلو میان و هوا تقریبا تاریکه که یه بنز سیاه رنگ دقیقا جلوی من روی ترمز میزنه … قدمی...

رمان حرارت تنت پارت ۱۲

رمان حرارت تنت پارت ۱۲

مسیح فقط اخمو ایستاده و محل نمیده ، میگم : ما می بریم ! مسیح زیر چشم نگام میکنه و بعد می پرسه : قانون بازی چیه ؟ انگاری مسیح تا حالا بازی نکرده و حرف یاشار اینو ثابت میکنه که میگه : مسیح اولین بارته هول نکنی … همه میخندن و ساغر میگه : پاهاتون رو باز نک...

رمان حرارت تنت پارت ۶۰

رمان حرارت تنت پارت ۶۰

کسری ـ به تو گفته ؟ مسیح اخمو میگه : بیخود کردی حرف زدی بهش که اوقاتش تنگ بشه … ماهرخ گفت بهم که گند زدی … کسری اخم میکنه : تو خودت حاضری امشب بری ؟ مسیح ـ تا قبل گند زدن تو می شد یه جوری پیچوند ، االن دیگه نه … آماده میشی امشب همه میریم … خوش ندارم بی...

رمان حرارت تنت پارت ۹

رمان حرارت تنت پارت ۹

بالاجبار اماده میشم . مانتو شلوار اسپرت ارتشیه … خوشم میاد از مدلش ، پایین که میام با مامان ماهی خدافظی میکنم و بیرون میریم . اهورا دست به سینه به ماشین تکیه داده که با دیدنم تکیه ش رو میگیره و لبخند میزنه : سلام خوشگل خانوم … سلام خوشتیپ آقا ! گرم میخ...

رمان حرارت تنت پارت ۷۰

رمان حرارت تنت پارت ۷۰

چشمام رو می بندم و میگم : من عاشقه مسیح شدم ـ تقلب که میکردی ایلگار دعوات میکرد … همیشه می گفت ماه پشت ابر نمی مونه … می گفت بار کج به نمنزل نمیرسه … کی فکرشو می کرد بعد از ۱۸ سال با مسیح ازدواج کنی تا از دست مازیار در بری ؟ نگاش میکنم و با صدای خش دار...

رمان حرارت تنت پارت ۸۰

رمان حرارت تنت پارت ۸۰

آرنجم رو روی زانوی مسیح تکیه میدم … بهش تکیه میکنم … با خنده به تورج میگم : آره بابا ، من اونا رو میگم ! مدیونی فکر کنی منظورم یسنا هم هست … یاشار تند میگه : یسنا چی ؟ تورج رنگ به رنگ میشه و من لبم رو گاز میگیرم … میگم : خب یسنا هم داره زحمت ! میکشه ! ...

رمان حرارت تنت پارت سوم

رمان حرارت تنت پارت سوم

پوفی میکشم و روی کاناپه دراز میکشم … صداش رو می شنوم : الحق که حق داشتی ، اهورا وجدنا خعلی آسه ! می ارزه به خاطرش به خانواده ت پشت کنی … نفسم رو طولانی بیرون میدم و حس میکنم من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که هیچی نمی تونه مثل یه خانواده ی امن به آدم خ...

رمان حرارت تنت پارت اول

رمان حرارت تنت پارت اول

نفس نفس می زنم. توجهش سمت دیوار جلب میشه و یه قدم جلو میاد … ترسیده تر، هر دو دستم رو جلوی دهنم میذارم و تکیه م رو به دیوار میزنم .. چسبیدن رژ لبم به کف دستم رو حس میکنم … کمر لختم سردی دیوار سنگی سفید رنگ رو لمس میکنه و بدتر لرز میکنم … من این لباس عر...

رمان حرارت تنت پارت ۱۰

رمان حرارت تنت پارت ۱۰

ابرویی بالا می ندازه و میگه : باز که زیادی رنگ کردی خودت رو … من ؟! پاکش کن … اخم میکنم : خوبه که … لبخند کجی میزنه و با چشم به تی وی اشاره میکنه و میگه : نکنه دلت می خواد اونطوری پاکش کنم ؟ لبم رو گاز میگیرم و سرخ میشم … بچه گانه و ترسیده توی جیب مانت...

رمان استاد خاص من پارت 14

رمان استاد خاص من پارت 14

نزديكاي خونه بوديم كه يه دفعه يلدا دستم و گرفت: _عماد ‘جونم’ي گفتم و به مسير روبه روم چشم دوختم كه ادامه داد: _بريم خونه چيكار كنيم؟! و منتظر نگاهم كرد كه با خنده ابرويي بالا انداختم: _يه دختر و پسر دوتايي زير يه سقف وقتي شيطون سربه سرشون ميذاره چيكار ...

رمان استاد خاص من پارت ۷

رمان استاد خاص من پارت ۷

با رسيدن به خونه،از عماد خداحافظي كردم و وارد خونه شدم… خدا ميدونست چقدر بخاطر ديشب و امروز بايد جواب پس بدم! نفس عميقي كشيدم و درِ ورودي به خونه رو باز كردم و با ديدن بابا كه بي توجه به روزنامه ي تو دستش،از بالاي عينكش داشت بهم نگاه ميكرد با لبخند گفت...

رمان استاد خاص من پارت ۸

رمان استاد خاص من پارت ۸

وارد كوچه هاي نزديك خونه ي آوا شديم و عماد داشت آروم آروم رانندگي ميكرد كه چشمم به جاي گاز روي گردنش افتاد و دستم و گذاشتم روش كه تكون كوچيكي خورد و بعد دستشو روي دستم گذاشت: _ چيكار ميكني؟ حالت مظلومانه اي به خودم گرفتم و جواب دادم: _ جيگرم داره كباب ...

رمان استاد خاص من پارت ۲۰

رمان استاد خاص من پارت ۲۰

چند دقيقه بيشتر به رسيدنمون نمونده بود.. تو حال خودم بودم و با صداي آروم آهنگ گوش ميدادم كه يه دفعه صداي يلدا رو شنيدم، انگار خانم از خواب ناز بيدار شده بودن! _نرسيديم؟ آهي از عمق دل سر دادم و گفتم: _يه چند دقيقه ديگه ميرسيم كه در عين ناباوري سري به نش...

رمان استاد خاص من پارت 10

رمان استاد خاص من پارت 10

انقدر راه رفت كه سرگيجه گرفتم و كلافه گفتم: _خسته شدم نميخواي بشيني؟ و همين حرف كافي بود واسه اينكه دوباره به سمتم بياد و با همون اخم كه انگار از صورتش پاك شدني نبود گفت: _فهميدي چي گفتم؟! دوست نداشتم بهش بله و چشم بگم و فكر كنه ازش ميترسم پس از روي تخ...

رمان استاد خاص من پارت 12

رمان استاد خاص من پارت 12

با شنيدن صداي بابا انگار دنيا رو سرم آوار شد كه فقط نگاهش كردم و يكدفعه با كشيده شدن دستم توسط مامان جا خوردم و بيشتر از قبل يخ كردم كه مامان با اخم زل زد بهم: _خجالت نكشيدي يلدا؟از شنيدن حرفاي آقا عماد كه هنوز داره تو سرم تكرار ميشه و باور نميكنم خجال...