رمان من سیندرلا نیستم پارت 26

دستش را کشید تا رهایش کنم.
– خواهرت… فریبا گفت…
شک و بدبینی باعث می‌شد نتوانم حرفش را باور کنم.
وقتی دید که هنوز باورم نشده نالید.
– البرز… داری منو می‌ترسونی.
دستش را رها کردم.
به خودم توپیدم: «زورت به این بیچاره رسیده؟»
بی‌فایده بود؛ توبیخ آدم اشتباهی بی‌فایده بود.
خواستم برگردم و از اتاق بیرون بروم که گفت:
– بمون. همه‌چی رو می‌گم.
می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. حتی نگفته می‌دانستم که این جمله‌ها مال چه کسی می‌تواند باشد.
قدمی دیگر برداشتم که گفت:
– به‌خاطر من…
بغض داخل صدایش را فقط سال‌ها قبل شنیده بودم؛ وقتی‌که زنگ زدم تا بگویم امیرسام هرگز برنمی‌گردد.
ناراحتی‌اش روی اعصاب بی‌ثباتم چنگ می‌کشید، نمی‌توانستم رهایش کنم.
روی اولین مبل نشستم. تمام عضلاتم از خشم فشرده شده بود.
به هانا که پوست سفیدش کاملاً قرمز شده و با حالتی مستأصل و آشفته در برابرم ایستاده بود نگاه کردم.
دلم برایش سوخت. او که گناهی نداشت.
به مبل روبه‌رویم اشاره کردم.
– بشین و از اول تعریف کن.
روی مبل نشست. سرش را پایین انداخت و بالاخره از اصل موضوع گفت:
– فریب زنگ زد.
ساکت شد، گفتم:
– خب!
با ترس به هوا پرید.
لعنتی! سعی کردم تاجایی‌که می‌توانم تنش درونم را عقب بزنم. با صدایی ملایم زمزمه کردم.
– هانا…
قطرات اشک روی دست‌های درهم‌گره‌خورده‌اش ریخت.
– پدرت گوشی رو گرفت. خودش رو معرفی کرد و گفت که نباید برگردی. گفت که آینده‌ت این‌جاست. کارخونه داره ورشکست می‌شه، نخ گرون شده و فروش کم. نمی‌دونم…
دستمال روی میز را به‌ طرفش گرفتم.
دستمالی از جعبه بیرون کشید و با ظرافت اشک‌های گوشهٔ چشمش را پاک کرد.
– من که نمی‌فهمیدم چی می‌گه. گفت که به نفعته تا دیر نشده بفروشیش.
انگشتانم مشت شد. دلم می‌خواست آن ‌را در صورت کسی بکوبم که این خبرهای دست اول را داده بود.
هانا با صدایی آرام پرسید:
– البرز؟! راست می‌گفت؟
– می‌دونی چند نفر دارند از اون‌جا خرج خانواده‌شون رو می‌دن؟
– برمی‌گردی؟
خدای من! باید او را از این خواب خرگوشی که در آن خود را پنهان کرده بود بیدار می‌کردم.
– چرا نرفتی، هانا؟
سرش را بالا گرفت و منتظر جمله‌ای ماند که سؤالم را معنا کند.
– چشمات رو باز کن. نمی‌بینی با زندگی توی این خونه‌ٔ کوچیک و تاریک داری خودتو از بین می‌بری؟
با چشم‌های لبریز از خواهش نگاهم کرد.
– نگو. تو اینجایی… بهترین دوستی که دارم.
– من غرق شدم، هانا. ببر از من.
مقصر همهٔ این‌ها امیرسام بود؛ مرا در این غرقاب اسیر کرده و خودش را راحت کرده و رفته بود.
– زندگیت رو نابود کردیم. اگه می‌تونی… ما رو ببخش.
– من خوبم‌. چرا فکر‌ می‌کنی نابودم؟
– به خودت نگاه کن، اون دختر شاد و پُرانرژی که می‌شناختم کجاست؟
جلوتر آمد، با دست‌های یخ‌زده‌اش دستم را گرفت.
– تو چی؟ تو چرا موندی؟
با نگاه به چشم‌هایش، تازه عمق ظلمی که من و امیرسام در حق این دختر بیچاره کرده ‌بودیم، را درک می‌کردم.

– اون رفته، هانا. دوستم بود. مثل دوقلوها، باهم بزرگ شده بودیم، اما تو قضیه‌ت فرق داره. گذشته رو ول کن.

ما هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزده بودیم، گاهی خاطراتش را مرور می‌کردیم، اما اینکه برایش یک ختم واقعی بگیریم و با او خداحافظی کنیم نبود.
همیشه نمک بود که روی زخم می‌پاشیدیم و ادامه می‌دادیم؛ به عذاب‌وجدان من، به وابستگی هانا. چیزی تمام نمی‌شد، فقط گردونه‌ای بود که از نو تکرار می‌شد.
زمزمه کرد.
– تقصیر تو نبود.
دستم‌ را از دستش بیرون کشیدم. ضرب پایم روی زمین دست خودم نبود.
حرف‌هایم صدای هزاربارهٔ واگویه‌های ذهنم بود، فقط برای اولین بار بلند تکرارش می‌کردم.
– اون به زندگی اشرافی عادت کرده بود. اگه من با خانواده‌م قهر نمی‌کردم و اون به بی‌پولی نمی‌خورد، دنبال فروش مواد نمی‌رفت.
چشم‌های هانا با وحشت گشاد شد.
– این چیزیه که تو فکر می‌کنی؟ منم سال اول فکر می‌کردم به‌خاطر اینکه مثل قبل برای من هدیه‌های گرون بخره و رستوران‌های شیک ببره، مواد فروخته و از دانشگاه اخراج شده. ولی بعد که زمان گذشت، دیدم این واقعیت نداره. من عاشق سَم بودم ولی اون دنبال هیجان بود، کار توی مغازهٔ هاینریش، پول کم، اینا چیزی نبود که جواب زیاده‌خواهی‌هاش باشه‌.
حالا که حرفش را زده بودیم، جریان خاطرات از پس سنگی که از سر راهش برداشته شده باشد راه گرفته بود و می‌رفت.
– گاهی می‌گم کاش نمی‌آوردمش به زندگیم. الان داشت برای خودش زندگی می‌کرد. شاید معلم شده بود یا حتی یه شاگرد تعمیرکار که شبا با دست و صورت سیاه و روغنی می‌اومد خونه و بچه‌هاش از سروکولش بالا می‌رفتن، ولی زنده بود.
هانا با دلسوزی نگاهم کرد.
– خودت رو عذاب می‌دی، البرز. من روز اول که دیدمتون جذب اون هیجان و تاریکیش شدم. جذب اون نگاه پر از شیطنتی شدم که وعدهٔ ممنوعه‌ها رو می‌داد. خودت هم می‌دونی که همیشه دنبال دردسر بود.
– دیگه باید یه جایی تمومش کنی‌.
شانه‌هایش را بالا انداخت و خیلی عادی گفت.
– نمی‌تونم هیچ‌کسی رو جاش بذارم. ببین! سعی خودم رو کردم. نمی‌شه… دیگه اون احساس نمیاد.
این بار من دست‌های یخ‌زده‌اش را گرفتم.
– چون، ما خودمون هم دیگه اون آدمای سابق نیستیم. برو دنبال کشف حس‌های جدید.
– می‌تونیم؟
دستش را فشردم.
– نمی‌دونم…
خندهٔ کوتاه و ناباوری زد.
– نمی‌تونیم.
– با بقیه امتحانش کن. فقط اولش سخته.
با صورتی بی‌حالت نگاهم کرد، امتحان کرده بود می‌دانستم.
جملهٔ بعدش اما…
– من فقط به‌خاطر سَم اینجا نموندم؛ همیشه تو رو هم دوست داشتم.
لبخندی به این‌همه مهربانی‌اش زدم. لبخندی واقعی، از آنها که از قلبت بالا می‌آید و در صورتت پخش می‌شود.

دستمال دیگری از بسته برداشت و شروع کرد به تا زدنش. همان‌طور که دستمال به شکل یک گل لاله درمی‌آمد، گفت:
– تازه، کرایهٔ این‌جا خیلی مناسبه. همسایه‌‌م هم پسر خوبیه‌. از اونا نیست که مست کنه، یا مهمونی بگیره.
لبخندم وسیع‌تر شد.
– منم دوستت دارم، هانا.
انگار برای درک حرف‌هایم به زمان احتیاج داشته باشد، زل زده نگاهم کرد.
تک‌خندی ناباور زد.

جملهٔ بعدی‌ام، مدت‌ها بود منتظر رسیدن به گوش او، در گلویم مانده بود و حالا..‌.
– تو یه روح درخشان داری، یکی رو پیدا کن که اینو ببینه.
با ناباوری از شنیدن این حجم از حرف‌های محبت‌آمیز، که در تمام ده‌سالی که مرا می‌شناخت بی‌سابقه بود، لبخند بر لبش نشاند.

گل را روی میز گذاشت، نفس عمیقی کشید، خطوط صورتش آرامش گرفته بودند. چشم‌های باهوشش می‌گفت که می‌خواهد شوخی کند.
– تو هرگز دروغ نمی‌گی. پس اگه تو می‌گی من برق می‌زنم، پس حقیقت داره.
خنده‌ صدایم را کمی لرزاند.
– گفتم درخشان.
– برق می‌زنم که درخشانم.
– فرق داره.
خندید، با تمام خستگی و فشار عصبی که فراتر از تحمل روح حساس و شکننده‌اش بود.
– گاهی به این فکر می‌کنم که کاش تو رو انتخاب می‌کردم. سَم دردسر واقعی بود. هرگز نتونستم به خانواده‌م نشو‌نش بدم.
خنده‌ام در اتاق رها شد.
حرفش را تکمیل کردم.
– ولی یه دردسر دوست‌داشتنی…
به مبل تکیه داد و گفت:
– خیلی…
از جایم بلند شدم.
– خیلی خوش گذشت. ممنونم.
او هم بلند شد تا بدرقه‌ام کند.
– شاید اومدم ایران بهت سر زدم.
– ماهی خوشحال می‌شه.
زیر لب غرید.
– زنای خانواده‌ت خیلی بدسلیقه‌ن، من رو دوست ندارن.
– می‌ترسه اینجا نگهم داری.
– ممنونم که گفتی. داشتم کم‌کم احساس می‌کردم یه ایرادی دارم‌ که فقط خانم‌های خانوادهٔ تو می‌بینن.
دم در گفتم:
– این خداحافظی نیست.
لبخند مهربانی زد، چشمانش را به بالا چرخاند، تا اشک‌هایش فرونریزد.

خداحافظی با همکارانم در شرکت، تحویل دادن خانه، آخرین سرزدن به فریبا و سارا، در آخر خداحافظی با هانا که حالا به‌دنبال یک آپارتمان نزدیک شرکت می‌گشت، برنامهٔ روزهای بعدم بود.
وقتی هواپیما از فرودگاه وین بلند شد، باور کردم که برگشتنم واقعی شده.
دلم برای دنیایی که پشت‌ سر می‌گذاشتم تنگ ‌می‌شد.
برای دوستی‌هایی که مرزی از نژاد و ملیت نداشت؛ خاص بود، خالص.
دلم برای کیسه‌خوابم و خوابیدن در جنگل لاینتزرتیر تنگ می‌شد. برای صدای دویدن سنجاب‌ها در صبح‌های زود در اطراف چادر…
برای تماشای اولین اشعه‌های خورشید…
برای کافه‌ها و رستوران‌های خیابانِ ماریا هیفلر، مغازهٔ هاینریش و روزهایی که تا دیروقت کار کرده و استقلال واقعی را کشف کرده بودم.
همه و همه…
وطن برای من ماه‌منیر بود، فقط وقتی می‌دیدمش می‌توانستم درک کنم که برای چیز باارزشی برگشته‌ام.
برای همین وقتی هواپیما در فرودگاه نشست هیچ حسی نداشتم.
از خوبی‌های نگفتن زمان دقیق پرواز به همایون این بود که مجبور نشد در این شلوغی پروازهای تابستانی چند ساعت در فرودگاه منتظرم بماند.

وقتی به هتل رسیدم، بعداز یک پرواز طولانی و خسته‌کننده، شب را راحت خوابیدم.
فردای آن‌روز نزدیک ظهر بود که به خانه رفتم.

سرایدار با دیدنم مرا شناخت، و در را باز کرد.
وقتی در ورودی خانه را باز کردم، صدای کتاب خواندن از اتاق نشیمن می‌آمد.
آرام جلو رفتم و دم در ایستادم. دلم می‌خواست لحظاتی خانه را از بالا ببینم و لمس کنم؛ مانند تماشای یک تابلو که پررنگ‌ترین آدم زندگی‌ام را در خود جا داده بود.
مکانی که متعلق به آن بودم را حس و برگشتنم را باور کنم.

صدایی لطیف با صدای بلند کتاب می‌خواند.

«عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلودهٔ یتو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق خود مِرگان است؛ پیدا و ناپیداست عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند و گاه به درد در چاهیت فرومی‌کشد.»

صدای قدم‌هایش را نشنیده بودم، آن‌قدر محو جادوی جملات شده بودم که حتی به نزدیک شدن صدایش دقت نکرده بودم.
حالا مقابلم ایستاده بود‌. با چشم‌هایی که در سطح روشنش، تصویر مردی تاریک نقش بسته بود.
صدای ماهی آمد.
– گیل‌آوا… چرا رفتی؟
لب‌های صورتی‌اش را به‌هم فشرده بود تا صدای خنده‌اش بیرون نرود.
با نزدیک شدنش، عطر بنفشه‌های وحشی در مشامم پیچید.
از آن بنفشه‌های خودرو که کف جنگل‌های بارانی پیدا می‌کنی و بوی بهشت می‌دهد‌. عطر شیرین و بکری که در هیچ مغازهٔ عطرفروشی پیدا نمی‌‌شود…
رایحه‌ای که نمی‌توان خرید و به زنی هدیه داد تا موها و تنش بوی طبیعت بگیرد.
چشم‌هایم پرسید و او اشاره کرد که بمانم.
هردو به یک چیز فکر‌ ‌کردیم؛ ماهی با دیدنم شوکه نشود.
– صدای در اومد، اومدم ببینم کیه.
– البرز گفته بود بلیط گرفته،‌ شاید البرزه.
ماه‌منیرِ من…
کسی به‌جز خدمتکاران در خانه‌ات را نمی‌کوبند.
بی‌خود نیست به جرعه‌جرعه محبت اطرافیانت دل می‌بندی.
با شنیدن شوقِ صدای ماه‌منیر، در چشم‌های دختر روبه‌رویم منوری شلیک شد که اشعه‌های روشنش به بیرون جرقه زد.
– شاید هم باشه، اگه بود من مشتلق می‌خواما.
صدای قدم‌های ماهی آمد.
– البرز…
او را در آغوش گرفتم و سرش را به سینه‌ام فشار دادم.
دست‌ نحیفش مرا دربرگرفت.
دختر لحظه‌ای با صورتی لبریز از احساس نگاهمان کرد، بعد بی‌صدا از کنارمان به داخل برگشت تا خلوتمان را به‌هم نزند.
– ماهی! چرا پاشنه‌دار می‌پوشی، برات ضرر داره.
دستم ‌را گرفت و کنار مبل‌های زیر پنجره برد.
– بیا بشین… ببینمت.
کتاب «جای خالی سلوچ» روی میز بود.
ماهی رد نگاهم را دنبال کرد.
– گفتم بیاد برام بخونه. دستم درد می‌گیره، نمی‌تونم نگهش دارم.
– بیشتر استراحت…
صدای شاد و فریادمانند همایون از نشیمن آمد که در خانه پیچید و سقف را لرزاند.
– البرز اومده؟
نمی‌دانم از چه کسی جواب گرفت که صدای گام‌های محکم و سریعش آمد و بعد خودش را داخل اتاق انداخت.
بلند شدم و چند گام به سمتش رفتم.
دست‌های راستمان را به‌هم گره کردیم و در یکدیگر را در آغوش گرفتیم.
– چرا خبر ندادی ساعت چند می‌رسی؟
– تو استانبول پرواز تأخیر داشت. توی فرودگاه معطل می‌شدی.
همه نشستیم. ماهی و آوا سمت دیگر و من و همایون کنار هم.
ماهی پرسید:
– خواهرات چطورن؟
– خوب.
– فریبرز می‌گفت می‌خواد بیاد ایران.
تمام سنسورهای ذهنم شروع کرد به هشدار…
ایران؟! بعداز این‌همه سال؟
حرف‌های فریبرز به هانا، بیشتر معنی‌دار می‌شد.
کفتارها بوی گوشت را از کیلومترها دورتر بو می‌کشیدند.
باید غیرمستقیم می‌پرسیدم تا ماهی نگران نشود.
– من نبودم، از اینجا چه خبر.
همایون خبری را داد که حتماً برای خودش مهم بود.
– بالاخره خونهٔ امیر رو فروختن. آوا، چند روز دیگه باید بره بنگاه.
آوا انگار یک میانجی دیده باشد، گله کرد.
– آقاالبرز، شما بگید ایشون چرا باید با من بیاد؟
جا خوردم. همایون با خنده‌ حرفش را قطع کرد.
– بذار برسه، بعد چغلی کن.
به‌سمت آوا برگشتم.
– چرا نیاد؟
نگاهش را از ما برداشت و به انگشتانش دوخت.
کم‌کم ربطش را می‌فهمیدم که گفت:
– کتایون‌خانم نمی‌دونه من اینجام. براشون سوءتفاهم پیش نمیاد؟
همایون جواب داد:
– بالاخره که می‌فهمه.
– تا اون‌موقع من رفتم.
با گفتن این جمله سرش را پایین انداخت و با ناخن روی شلوارش خط انداخت.
فهمیدن اینکه از رفتن خوشحال نیست، کار سختی نبود.
من بیشتر نگران ماهی‌ بودم که وابستگی‌اش به این دختر را از من نمی‌توانست پنهان کند.
ماهی بود که نظر داد.
– باید یاد بگیره مستقل باشه. توی این جامعه، جایی برای آدمای بی‌دست‌وپا نیست.

و برای هیچ‌کدام از ما جایی برای اظهارنظر نگذاشت.
حق با او بود، همه می‌دانستیم.

#گیل‌آوا
در چارچوب در، نگاهم قفل چشم‌های کسی شد که می‌شناختمش.
با وارد شدنم، همه‌ بلند شده و سلام کردند؛ بنگاه‌دار، وکیل دکتر و مهراد که کنار مادرش نشسته ‌بود.
اما او…
سلام، غریبه.
با تمام نامهربانی‌ات دلم‌ برایت تنگ شده بود.
پاهایش را روی هم انداخته و پاشنهٔ بلند کفش جلوبازش، در ترکیب با مانتوی سفید و نخی، تصویری از یک زن شیک و خوش‌پوش را ساخته بود.
بعداز او نگاهم به مهراد افتاد، با سر سلام کردم.
برخلاف انتظارم کارمان زیاد طول نکشید.
در آخر چند امضا و چک‌رمزداری که به من دادند.
جلوی میز بنگاه‌دار رفتم و گفتم:
– می‌خوام خونه رو قبل‌از خراب شدن ببینم.
مرد لحظه‌ای ایستاد و بعد گفت:
– حتماً. منزل خودتونه.
و بی‌معنی‌ترین لبخند را تحویلم داد.
حتماً فکر می‌کرد که آن خانه چه چیزی برای تماشا دارد.
خداحافظی‌مان، بدون نگاه مستقیم چشم‌ها، زیر لبی و حتی خلاصه‌تر از سلام بود. بیرون از بنگاه همایون زنگ‌ زد؛ گفتم کارم تمام شده، ولی جایی کار دارم.
قدم‌زنان از کوچه‌های آشنا گذاشتم، راه دور نبود، نه برای منی که در خیال هنوز به این محله سرمی‌زدم.

در کهنه‌ای که حالا زنگ‌زده و تکه‌تکه رنگش ریخته بود…
همانی که سال‌ها پیش، یک غروب تابستانی، من و دکتر پشتش ایستادیم و او زنگش را زد.
کلید را انداختم؛ یک‌بار، دوبار. لعنتی!
چشمانم نمی‌دید یا دستم راه را گم کرده بود؟
بالاخره به هر مشقتی بود کلید را جا زدم و در را باز کردم.
با قدم‌هایی نامطمئن وارد حیاط شدم.
سرامیک‌های رنگ‌پریدهٔ حیاط زیر پایم لق می‌زد.
خانه، از زمانی که برای اولین بار وارد آن شده بودم، کوچک‌تر شده بود یا من بزرگ‌تر؟
شب اول چشم‌های دنیاندیده‌ام، خانه را بزرگ و نورانی می‌دید، اما این متروکه…
باد خشک و گرمی در حیاط وزید، و کمی از خاک‌های کف را به هوا بلند کرد.
در دو طرف خانه ساختمان‌های بلندی ساخته بودند، همسایه‌های جدید حتی یک سانت از زمین را هدر نداده بودند. یک وجب حیاط برای این قفس‌های بزرگ می‌گذاشتند، نمی‌شد؟
پایم را روی اولین پله گذاشتم.
حتماً کارگرها موقع اسباب‌کشی سنگ مرمر آن را لب‌پر کرده بودند، چون هر هزاران‌‌باری که حیاط را شستم، سالم بود.

در ورودی را که هل دادم، صدای باز شدنش در خانهٔ نیمه‌خالی پیچید و به‌طرفم برگشت.
با این خانه آشنا بودم، با سرامیک سرامیک آن.
در آشپزخانهٔ کوچک غذا پخته بودم. در این‌جا قد کشیده بودم…
بزرگ شده بودم…
گریه کرده بودم…
خندیده بودم…
من این‌جا استخوان ترکانده بودم…
همین گوشه‌ها قلبم را منفجر کرده بودم…
این‌جا موج احساساتی عجیب و غریب را به من منتقل می‌کرد.
اما…
اما بااین‌حال هنوز بوی عزیزانم را می‌داد؛ دکتر، مهرزاد، و …
چند قدم به داخل رفتم، فرش‌ و موکت‌های قدیمی هنوز پهن بود.
از راهرویی که به اتاق پسرها ختم می‌شد، صدای باز شدن در آمد.
سایه‌ای تاریک، چارچوب در را پر کرد.
ناخودآگاه دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و با ترس جیغ کوتاهی کشیدم.
سایه جلوتر آمد؛ حالا دیگر این قامت آشنا را می‌شناختم.

شوکه از غافلگیری، قدمی به عقب گذاشتم.
– نترس، آوا. منم.
مهراد کمی جلو آمد.
– ترسوندمت؟ ببخشید.
هنوز نفسم جا نیامده بود.
– اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– از تو زودتر راه افتادم. می‌خواستم ببینمت.
مرا ببیند؟
ما قبلاً هم در خانه تنها مانده بودیم، مثل مواقعی که خانم به مسافرت می‌رفت و من فقط برای حاضر کردن غذا برایشان پایین می‌آمدم.
آن موقع‌ها که به چشم یک دخترکوچولوی احمق به من نگاه می‌کرد.
دخترکی‌ که از روی هورمون‌های به‌هم‌ریخته عاشقش شده و سعی می‌کرد از من دور بماند، اما حالا…
سقفی که بالای سرمان بود، خلوتمان را دونفرهٔ دنجی می‌کرد.
– اومده بودم اتاقم رو ببینم.
باید از جلویش رد می‌شدم. خودش انگار تردیدم را دید، چون یک قدم عقب گذاشت.
از کنارش رد شدم، لحظه‌ای صدای نفسش را شنیدم، نمی‌دانم نفس گرفت یا آه کشید.
آن غریزه‌ی مردانه را که در هوای اطرافش شناور بود حس می‌کردم و صدای محافظ زنانه در وجودم، که می‌گفت فرار کن.
صدایی به قدمت بشریت، ارثیهٔ به‌جا‌مانده از مادرم حوا…
فقط وقتی به ابتدای پله‌ها رسیدم، توانستم نفسم را رها و احساس آرامش کنم.

صدای قیژقیژ پله‌های آهنی و لرزشش زیر ‌پایم را می‌شناختم. احساس پیت را داشتم وقتی به خانهٔ سوختهٔ خانم هاویشام رفته بود؛ آرزوهایی را می‌دیدم که نابود شده بودند.
اما تیر خلاص فقط وقتی به پشت بام رفتم، به پیشانی‌ام شلیک شد.
باد ملایم و گرمی روی گورستان گلدان‌هایم وزید.
چقدر به آن‌ها فکر کرده بودم.
می‌دانستم کسی به آن‌ها آب نمی‌دهد، ولی دیدنشان چیز دیگری بود، دردناک‌تر از تمام تصوراتم…
حتی اثری از آن برگ‌ها هم نمانده بود. همه را باد و آفتاب از بین برده بودند.
من…
من حتی برای دشمنم این تشنگی و سوختن را نمی‌خواستم.
چهار شاخه گل بود؟
نه! فقط این نبود؛ تکه‌ای از من بود که جا مانده بود.
کسی در این خانه به من فکر نکرده بود.
اصلاً آن اتاقک که درش باز بود و رختخوابی که روز رفتن جمع کرده بودم و حالا آن‌جا به‌هم‌ریخته و پهن بود برایم بی‌معنی بود.
وقتی می‌آمد و به اتاقکم سر می‌زد، چشمش به گلدان‌ها نمی‌افتاد؟
محبوبهٔ شبم با عطرش دلشان را می‌برد، ولی یادشان نبود چکه‌ای آب، برای صدقه، پایش بریزند؟
حقیقت اینجا بود، مثل روز روشن.
عطرت را می‌خواستند، ولی فقط تا وقتی که مجبور نباشند برایت کاری کنند.
نمی‌شد آن یک دنگی که دکتر به من داده این آلونک باشد؟
چه‌کارش می‌کردم؟
آتشش می‌زدم.
آتش می‌زدم و تا لحظهٔ آخر تماشا می‌کردم.
عمرم را سوزانده بود، حالا من می‌سوزاندمش.
دوباره نسیم غمگینی وزید. همراه آن صدای پچ‌پچ به گوش می‌رسید، هزار گلایه.
چشم‌هایی که به روی حقیقت بسته بودم، حالا باز شده بود.
شنیده بودم حقیقیت دردناک است و حالا داشتم احساسش می‌کردم؛ مانند آن بود که در چشمانم خرده‌شیشه‌‌هایی تیز ریخته باشند.
صدای قدم‌هایی از سمت پله آمد. ‌لحظه‌ای بعد خودش هم آن‌جا بود.
با دیدنم چشمانش درخشان شد، اما آن‌قدر غمگین بودم که ذره‌ای دلم را نلرزاند.
کنار همدیگر روی بام ایستاده بودیم و نسیم گرم تابستانی میان ما می‌وزید. باد لحظه‌ای زیر تیشرت سفیدش رفت و آن را به بازی گرفت.

وقتی شروع به حرف زدن کرد، فهمیدم برای گفتن حرف‌هایش آن‌قدر استرس دارد که مرا و حال مرا نبیند.
– بالاخره تنها شدیم.
قطره‌های عرق روی پیشانی‌اش می‌درخشید.
نزدیک‌تر شد. نگاهش به من بود، اما حواسش نه.
آب دهانش را قورت داد. نفسی عمیق کشید و هرم داغ بازدمش را در صورتم رها کرد.
سرش را کمی خم کرد؛ حال فقط نفسی با نفسم فاصله داشت.
– عاشقتم، آوا.
خوابش را دیده بودم، خواب این چند کلمهٔ جادویی را؛ قبل‌ترها که هنوز خواب‌های دونفره می‌دیدم.
لعنتی! حتی خواب‌هایم بوی نجابت می‌داد، نه تختی بود و نه آغوشی‌.
من بودم و او و یک شاخه رز آبی‌رنگ در دستانش.
آخ! نگفته بودم رز آبی دوست دارم؟
حالا انگار چیز دیگری یاد گرفته‌ بودم که برایش نگفته‌ام. اینکه بعضی از خواب‌ها هم تاریخ انقضا دارند.
خواب من هم فاسد شده بود؛ تاریخ مصرفش گذشته بود و حالا یک قوطی پر از عشق‌ کپک‌زده را باز کرده بود که از آن فقط بوی نا و گندیدگی می‌آمد.
لب‌هایش را با زبانش تر کرد، و با تمنا به لب‌هایم چشم دوخت.
– یه خونه می‌گیرم.
ذهن آشفته و گیجم با پیشنهادش متلاشی شد.
و من بالاخره شنیدم.

درک جمله‌اش خیلی سخت بود؛ سه کلمهٔ تکراری کنار هم، می‌توانست عاشقانه باشد، اما شبیه ناسزا می‌شد، پر از توهین.
پوزخندی روی لب‌هایم نشست را نمی‌دیدم؛ شاید شبیه لبخند بود، چون با امیدواری و هیجان ادامه داد.
– خودم ازت مواظبت می‌کنم. لازم نیست کسی بفهمه، من و تو.
مواظبت می‌کرد؟ از من؟
خواستم جوابی درخور آن سه کلمه بگویم.
دهانم را به‌سختی باز کردم، اما صدایی که جمله‌ای را به صورتش بکوبد نبود.
من درحال سوختن بودم؛ آتش را در چشمانم نمی‌دید؟
قطرهٔ اشک اول چکید و بعد دومی.
از من چه می‌خواست؟
با هیجان دستم را گرفت، خودش هم تحت ‌تأثیر احساسات، کلمه‌ها را درهم و نامفهوم می‌گفت.
از این شاخه به آن شاخه می‌پرید.
– نکن! گریه نکن، لعنتی! مامانم نمی‌ذاره. به کسی نمی‌گیم. باهم زندگی می‌کنیم. به کسی ربطی نداره.
زبان لعنتی‌ام دوباره سنگین و پرحجم شده بود. کل دهانم را پر کرده بود و اجازه نمی‌داد ناله از حنجره‌ به لب‌هایم برسد.
صدای خفه و بغض‌آلودم بالاخره از من دفاع کرد.
– من یه خانواده می‌خوام… دوستم داشته باشن…
– بعد مامانم راضی می‌شه…
– نه… نه… بعد تو خسته می‌شی… می‌ری.
عشق نبود، چیزی از آن نمانده بود تا واله و شیدا باشم و بپذیرمش.
فقط وحشت از نگاه و حال ناآشنایش در عمق جانم ریشه می‌دواند.
صدایم از ته حلق، گرفته و پر از درماندگی، می‌آمد.
–‌ برام بسه، مهراد… دیگه از دویدن خسته‌م.
ترس و مخالفت را که دید، جنون چرخید و چرخید، جای عشق را گرفت.
دیوانه شد.
انگشتان مردانه‌اش بازوهای ضعیفم را گرفت، فشارش را تا استخوانم احساس می‌کردم.

وقتی کلمه‌ها را از دهانش به بیرون شعله کشید، نفسش به صورتم می‌خورد، گرم و قوی‌.
– بهت می‌گم می‌خوامت، تو باید خوشحال باشی.
آخر استقامتم بود. بغضم ترکید و شروع به ناله کردم:
– بذار برم. تو رو خدا…
مرا محکم در آغوش گرفت؛ مثل مردی که محبوب مرده‌اش را در آغوش گرفته و حاضر نیست او را از دست بدهد.
کلمات محبت‌آمیزی که در عمرم نشنیده بودم را در گوشم زمزمه می‌کرد.
من فقط مبهوت این نزدیکی شده بودم.
آخرین بار که در آغوش کسی بودم را یادم نمی‌آمد.
چطور شیرینی‌اش را فراموش کرده بودم؟
فقط کسی حال آن لحظهٔ مرا می‌فهمد که سال به سال انسانی، به مهر، لمسش نکرده باشد…
خلسهٔ شیرینی بود.
دنیا دور سرم می‌چرخید و می‌چرخید.
ابرها در آسمان رقص سماع داشتند.
با نشستن انگشتانش پشت گردن و حس پیش‌روندهٔ لب‌هایش روی جای‌جای صورتم، به خودم آمدم.
مستی آغوشش پرید.
شالم در اثر تقلایش دور گردنم پیچیده شده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد.
از شدت گرمای هوا و وحشت این نزدیکی اجباری عرق کرده و در مرز جان دادن بودم.
با یک ‌دست، محکم، پشت گردنم را گرفت؛ آن‌قدر محکم که مهره‌های گردنم درد گرفتند.
اما دست دیگری که بینمان خزید و به دنبال کمربند مانتویم گشت، خونم را منجمد کرد.
وقتی نتوانست بازش کند محکم کشید. صدای باز شدن درز مانتو و پاره شدنش، بندِ دلم‌ را پاره کرد.
تک‌تک عضلاتم سنگ شده و باعث شده بود فک و دندان‌هایم قفل شوند.
مانند بره کوچولویی در تله‌ مانده بودم…
من تله‌ها را می‌شناختم…
فقط کافی بود می‌کشیدم، تا طنابش محکم‌تر ‌شود.
نمی‌دانم تأثیر بودن در این خانه بود، یا بوی خفیف‌ مردانه‌ای که از تن او به مشامم نشسته بود…
لحظه‌ای پدرش پشت چشمانم آمد.
نگاه پدرانه‌اش شرمنده و نگران بود.
دوباره حسی درونم ‌گفت فرار کن…

و ناگهان ترس آمد؛ قوی، واقعی و تمام عضلاتم را منقبض کرد.
آلارم هشدار در سرم به صدا درآمده بود؛ آژیر می‌کشید.
دستش از پشت سرم پایین رفت، پایین‌تر تا روی قوس کمرم…
جمله‌های عاشقانه‌اش برایم مانند دعایی بود که قبل از قربانی کردن، زیر گوش قربانی می‌خوانند.
می‌دانستم بعداز آن چه می‌شود.
مدرسه گاهی می‌توانست، به‌اندازهٔ صفحهٔ حوادث، بی‌رحمیِ مردها را نشانت دهد…
ساده بودم، اما دیگر آن‌قدر احمق نبودم…
دستش حریص، جستجوگر و بی‌پروا روی اندامم چرخید…
من متعلق به او نبودم…
این را، عذابی که زیر لمسش می‌کشیدم، بیشتر برایم آشکار می‌کرد.
شکمم به‌هم پیچید و باعث شد اسید معده‌ام بالا بیاید و تا زیر گویم را بسوزاند.
غریزه‌ای بَدَوی کنترل مغزم را به‌ دست گرفت و آن را وادار به کار کرد.
صداها در سرم هوهوکنان به‌دور خود می‌پیچیدند.
«نذار صورتت احساست رو لو ‌بده.»
«تو باهوشی.»
بغض راه گلویم را تنگ‌تر کرد. زورم نمی‌رسید حتی یک انگشتش را جابه‌جا کنم.

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...