رمان من سیندرلا نیستم پارت 42

– باید برای ناهار برم خونه.

وقتی دکتر می آمد، بی اراده من بودم که تعارف می کردم.

– ناهار تشریف داشتید.

– بعد از ناهار یه چرت قیلوله باید بزنم، اینجا بمونم این لذت رو از دست میدم.

با دیدن خنده ام گفت:

– لذت های زندگی، تو پیری رنگ عوض می کنه، بانوی جوان. جوان؟ از وقتی یادم بود در میانسالی مانده بودم.

– خونه رو هم بهم بگو تا تصمیمت رو بدونم.

به یاد سالی افتادم، او هم دنبال خانه بود.

– میشه به دوستم

دستش را روی پیشانی گذاشت و سرش را خم کرد.

– چند دقیقه صبر کنید.

گوشی را برداشتم و به گوشه ای رفتم و شماره سالی را

گرفتم.

به محض اینکه جواب داد، با عجله گفتم:

– سالی، خونه پیدا کردم.

لحظه ای مکث کرد و پرسید:

– چطور به من زنگ زدی؟

– دلم از صبح پیشت بود. گفتم اگه دوست داشتی…

کمی دیگر سکوت کرد، بعد گفت:

– عجیبه ها…! میخواستم بهت زنگ بزنم. رفتم با صابخونه صحبت کردم، دردش پول پیش بود. راضيش کردم.

با خوشحالی گفتم:

– راس میگی، سالی؟

– … آره.

منتظر بودم چیزی بگوید، اما پرسید:

– کی میای؟

– خبر میدم.

بعد از خداحافظی از او کنار بقیه برگشتم.

– میرم پیش سالومه.

– مطمئن هست؟

الله يار بود که پرسید.

– آره، از مربیای باشگاه همایونه.

– خونه ش کجاست؟

– شهرک غرب.

هردو ساکت شدند.

– هنوز پیشنهاد من سر جاشه. البته اگه خواستی.

– ممنونم، دکتر. خدا حفظتون کنه.

– خب، من رفع زحمت کنم.

– کاش میدونستم میاید، نمیرفتم بیرون.

– برای شکست و تجربه وقت بسیاره، عجله نکن.

خندیدم، حتی ماهی هم لبخند زد.

بعد از خداحافظی به اتاقم رفتم. لحظه ای به اطراف نگاه کردم… اتاق پر از گلدانهای

عزیزم شده بود.

دوباره گول طبیعتم را خورده بودم…

دم حرم

حالا که کمی آرام تر بودم، میدیدم من تصمیمم برای رفتن را از خیلی قبل گرفته بودم.

ربطی به البرز، مهشید یا هیچ کس دیگری نداشت.| من فرار نمی کردم، نه این بار… دیگر خانواده داشتم، خانه ای که می دانستم هست و بی سرپناه نیستم.

ولی جایی آن تهمههای دلم گرفته بود… نمیدانم گاهی چه احساسی در ما زنها جوانه می زند. دلمان که می گیرد می خواهیم لباس هایمان را جمع کنیم، ساک ببندیم و برویم… دور شویم، حتی اگر مقصدی نباشد که به آن تعلقی داشته

باشیم.

دلمان که می شکند، جمع می کنیم. بغض می کنیم و آه می کشیم.

و بعد چمدان می بندیم.

من در آستانه آن حس بودم، داخل کمد لباس شدم. حتی با لباسهایش که هم اتاقی لباسهایم بودند قهر بودم. پشت کرده به آنها، چمدانم را جمع می کردم که ناگهان در اتاق باز شد و محکم به دیوار خورد. صدای گامهای تندی آمد…

در کمد هم باز شد و قامتش در چارچوب در طرح مردی عصبانی را انداخت.

– کجا به سلامتی؟

هول شده از جایم بلند شدم.

خبری از کتش نبود، فقط یک کراوات که آویزان از یقه اش مانده بود، انگار دست انداخته، محکم کشیده و آویزانش کرده باشد.

ترس را کنار زدم، دوباره نشستم تا لباس ها را جمع کنم. یک درمیان لباس های مجلسی که هرگز پوشیده نشده بود را در چمدان قرمز گذاشتم.

تم کو

دستش به شانه ام قفل شد و مرا بالا کشید. شوکه به صورتش نگاه کردم.

– ولم کن. چهت شده؟ صدایش گرفته و جدی بود.

– از کی اجازه گرفتی که بری؟

پوزخند زدم. با عصبانیت گفتم:

– الحمدلله اجازهم دست شما نیست.

شمرده شمرده پرسید:

– فقط… به من… بگو چهت شده؟ تو که خوب بودی.

من خوب بودم؟ من بیچاره که خوب را در آن جاده مه آلود جا گذاشته بودم.

– سالی حق نداره بهت اتاق بده.

خودم را عقب تر کشیدم و با ناباوری گفتم:

– صبر کن ببینم… صبح تو بهش زنگ زدی، صابخونهش

نبود.

دریغ از سر سوزنی شرمندگی، با شرارت نگاهم کرد و صدایش بالا رفت.

– من بودم، که چی؟ حق نداری بری!

گوشه لبم با حرص از این همه زورگویی بالا رفت، باید میفهمید فقط خودش نیست که بلد است پوزخندهایی بزند که تا ناکجایت بسوزد.

– این حقها رو شما تقسیم می کنی، جناب قاضی؟

جلوتر آمد، به در کمد خوردم، به لباس های آویزان روی در.

نزدیکم ایستاده بود.

نفس گرفتم… مثل بیچارهها خوشحال بودم که بوی ادکلن همیشگی اش را میدهد، نه بوی تن او…

– تو جات اینجاست، همین جا…

منظورش کجا بود؟ این خانه، یا آغوشی که ناخواسته در آن حصار شده بودم.

با درک عمق جمله اش… ناگهان در هوای اتاقک کوچک اکسیژن نایاب شد. موجی از خفگی نفسم را گرفت.

خودش را جلوتر کشید، چند میلیمتر ماند از فاصله…

صدای نفس های تند و عصبی اش را شنیدم، بازدم گرمش روی صورتم نشست، وحشت مانند گربه ای وحشی سینه ام را چنگ زد.

سرش را خم کرد و صورتش برابر صورتم قرار گرفت.

– بمون، وگرنه…

سرم را با ترس بالا گرفتم… با نگاه به چشمانش، حواسم از تنش که جایی حوالی آغوشم بود پرت شد.

در نور هالوژن های کوچک بالای سرمان، عذاب و ناراحتی چشمانش را دیدم و همین کافی بود. امنیت، مانند پتویی گرم که شبی دور شانه های من یخ زده پیچیده بود خونم را گرم کرد.

من و او، باهم، از دام تمام خلوتها رد شده بودیم.

قسمم، ایمانم، اعتقادم به پاکی یک مرد، اسم او بود.

میخواستم بپرسم: «ببخشید، آقا…! من شما رو جایی ندیدم؟» |

بالای یک صخره ایستاده بودیم، تنها و در جستجوی موجی از دکل های ماهواره ای، در ناکجای نقشه های دیجیتال…

یا آن شبی که زیر باران خندیدیم و خیس شدیم. با یادآوری آن شب…

با شجاعت سرم را جلو بردم، زیر گوشش زمزمه کردم:

– من دوستم رو یه جایی گم کردم، البرز رو… شاید باید چیزی عاقلانه تر میگفتم، اما ایستاده بر مرز دیوانگی و شکستن، ذهنم خالی بود. نفسش که بند آمد را حس کردم. ناگهان انگار وسط خواب صدایش کرده باشم، تکان خورد و از من فاصله گرفت.

– من…

دستش را روی صورتش کشید.

نفس عمیقی گرفت، نگاهی به اطراف انداخت، و بعد به چمدان های گرسنه که منتظر بلعیدن نشانه هایم از این خانه بودند.

لگد محکمی به کمد پشت سرم کوبید، از وحشت تکان

خوردم.

چشم هایش در ثانیه از خشم قرمز شده بود، به خاطر من بود، یا از کارهای عجیب خودش؟

– تقصیر خودته. دیوونه میکنی آدم و… از البرز خوددار این سرکشی بعید بود. روی زمین نشستم. لباس ها را دیگر تا نمی زدم، مچاله در چمدان فرو می کردم.

– حساب اون سالومه رو میرسم، حالا ببین.

هم از اینکه نمی خواست بروم خوشحال بودم، هم دلم شور میزد بتواند سالومه را منصرف کند.

حال عجیبی داشتم؛ کمی غرور، کمی خوشحالی، کمی دلتنگی که زود آمده بود. اشکی که تا وقتی بود جلویش را گرفته بودم از چشم هایم سرازیر شد. برای چندمین بار بود که به خودم قول میدادم آخرین بار باشد که گریه می کنم.

قول…

گرمای تنش هنوز روی لباس هایم بود، آن نگاه ساکت حرف دار… اما او…

باید میرفتم، دیگر حتی شک هم نداشتم.

#سلام. دلم میخواست زودتر به این دوتا پارت آخر برسیم. ه اگه انگشتام درد نمی کرد، به یاد قديما بیشتر پارت هديه میذاشتم، اما شرمنده شما مهربونام. عزیزیدا… خیلی |

شب، بی حاشیه و آرام گذشت، بدون آمدن یا رفتنی… صبح بود. مانتوام را اتو می کردم که حکیمه سرآسیمه وارد اتاق شد.

– آوا… بيا، دخترم… بیا پایین.

– چی شده؟

– گیتی خانم اومده، خانم از اتاقش بیرون نمیاد.

گیتی، همسر آقا فریبرز را می گفت؟

اتو را خاموش کردم. تندتر از حکیمه، دوان دوان از پله ها پايين آمدم.

داخل هال نشسته بود. دسته گل بزرگ روی میز را حتما برای ماهی آورده بود. اما از خود ماهی خبری نبود.

آرایش کم رنگ، موهای خیلی کوتاه و مرتب، کت خوش دوخت مشکی که فیت اندامی بود که با وجود سن بالایش هنوز لاغر مانده بود. دقیقا همان زنی که سال پیش دیدم، همان که متفاوت از بقیه نشان میداد.

اما آرنجش را روی زانو تکیه داده و از استرس زیاد پشت دستش را به دهان برده بود و گاز می گرفت. جلو رفتم.

– سلام… سرش را بالا گرفت و گنگ نگاهم کرد قدمی جلوتر رفتم، سعی کردم موقع حرف زدن صدایم آرام و عادی باشد.

– من شما رو میشناسم. خونه کتایون خانم دیدمتون. اومده بودید برای تسلیت.

لبخند مرددی زد. روبه رویش نشستم. حکیمه ایستاده بود و این پا و آن پا

می کرد.”

– حکیمه خانم، لطفا وسیله پذیرایی بیار. صدایش به زحمت به گوشم رسید.

– اینجا زندگی می کنی؟

– بله.

کمی برای حرف زدن مردد بود، اما بالاخره گفت:

– نمیاد بیرون.

سرم را پایین انداختم. ادامه داد:

– چرا؟ البرز با پدرش آشتی کرده. حرفی برای جوابش نداشتم.

دستمالی را جادستمالی بیرون کشید و قطره اشک نچكیده را از گوشه چشم گرفت.

– پس کی میخوان منم ببخشن. سی سال گذشته. حکیمه با سینی شربت آمد.

به خاطر عجله اش مقداری از شربت قرمز داخل سینی ریخته شده بود. از حکیمه بعید بود.

دستمالی برداشتم تا داخل سینی را پاک کنم. رنگ قرمز به داخل دستمال نفوذ می کرد، و به آن رنگ می داد.

نگاهش به در بسته اتاق ماهی خیره ماند.

برای دلداری اش

گفتم:

– ماهمنير مهربونه.

پوزخندش پر از غصه های کهنه بود.

– گذشت براشون بی معنیه، همه شون پر از کینه ن.

نمیخواستم بحث کنم، چیزی نمی دانستم از گذشته… بلند شدم و گفتم:

– من میرم، باهاش حرف بزنم.

وارد اتاق شدم. اتاق بی پنجره دلگیرتر از همیشه بود.

ماه منیر روی کاناپه کنار اتاق نشسته بود، نگاهش به عکس بزرگ خانوادگی خیره…

– ماهی جون…

نگاه غمگینش را از چهره های داخل عکس برنداشت. چنان روی مبل در خود جمع شده بود که یادم رفت برای چه آمده ام…

آرام پرسید:

– رفت؟

– نه…

هرکس، هرچه درباره او می گفت برایم مهم نبود…

تلخ، سرد، بی گذشت؛ ماه منیر تا دلیلی نبود هیچ کدام از اینها نمی شد.

با ملایمت پرسیدم:

– قرصاتون رو خوردید؟

صدایش ضعیف و نامفهوم بود.

– فقط بره. _ چ… چشم.

حال ماهی ترساندم… هرگز او را غمگین ندیده بودم، این همه ضعیف… تنها… انگار در عالم خودش بود، در دنیای آنهایی که رفته بودند. ولی حالا به زن آشفته بیرون از این اتاق چه میگفتم؟

در را تا نیمه باز کرده بودم که صدای بلند پدر البرز تکانم داد.

– تو اینجا چیکار میکنی؟

خدا به خیر می کرد.

– غلط کردی اومدی؟ خودت رو کوچیک کردی که چی؟

کاش می توانستم داخل اتاق، پیش ماهی پناه بگیرم، اما کار از کار گذشته بود. اگر در را می بستم مرا میدیدند…

صدای گیتی آمد.

– میخواستم این قدر خودت رو اذیت نکنی.

– واسه چی؟ من که ریلکسم.

– نیستی. از وقتی اومدیم ایران همه ش خودخوری می کنی.

کلماتش ضعیف و با بغض مخلوط شد.

– گفتم بیام شاید ببخشه و تمومش کنیم. و بعد فقط صدای هق هق گیتی بود که در خانه می پیچید. با لحنی دستوری گفت: 

– گریه نمی کنی، گیتی… من طاقت ندارما.

سر گیتی بیشتر خم شد.

دست های فریبرز دور شانه هایش حلقه شد و در آغوشش گرفت:

– عزیز من… مهربون…

برعکس صدایی که پر از محبت با همسرش حرف می زد، نگاهش به اطراف پر از کینه و تنفر بود.

از اینکه شاهد اجباری خلوتشان بودم دست و پایم را گم کردم. کاش پیش ماهی می ماندم، یا اصلا هیچ کدام از این اتفاقها نمی افتاد، یک ساعت پیش بود و من در اتاقم مانتو اتو می کردم، ولی اینجا…

چشم هایش که به من افتاد، از ترس به خودم لرزیدم.

با تردید قدمی از اتاق بیرون گذاشتم.

به من تشر زد.

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...