رمان من سیندرلا نیستم پارت ۵۰

صدایم حسرت داشت.

– خوش به حالت. خیلی قوی هستی.

آهی کشید.

– مجبورم، فنچول.

از بالای سرم نگاهم می کرد. موهای کوتاه و پسرانه اش، روی پیشانی اش ریخته بود.

– زندگی همینه، آوا. گوسفند باشی، شکمت سفرهس. محکم روی سرم زد و گفت:

– عوضش خیلی دلبری. پسر بودم خودم می گرفتمت.

سرم را ماساژ دادم و اعتراض

کردم.

– دردم اومد!

– دختره سوسول.

حالا که خودمانی کنارم دراز کشیده بود پرسیدم:

– سالی کسی تو زندگیت نیست؟ دستش را بلند کرد که دوباره بزند.

خنده و جیغم درهم شد و سرم زیر بازویم مخفی. چپ چپ نگاهم کرد و در حالی که بلند میشد غر زد:

– پا شم برم. نیم ساعت دیگه بمونم ته همه خریتام تو زندگی رو در آوردی، بچه!

صدایش زدم:

– سالی…

کشدار جواب داد:

– ب…گو…

– خیلی خوب کاری کردی اومدی پیشم. تا حالا شب دخترونه تو زندگیم نداشتم. ما

البهایش به بالا قوس برداشت.

دلش برایم سوخت؟ نه… من این را نمی خواستم.

– به خودت تافت بزن همین طور بی ریا بمونی، فنچول!

و بعد رفت…

قلب خودش هم کف دستش بود، نمیدید؟ کتاب را بستم، حس درس خواندن پریده بود.

از بس نشسته و قندها را بسته بندی کرده بودم، مهره های کمرم تق تق صدا میداد و درد می کرد.

عوضش فردا که پولش را گرفتم کمی برنج میخریدم. البم با فکر کردن به برنج و فسنجان محلی که با گردوهای مادرم بار می گذاشتم به لبخند. نشست.

غذایی با طعم دستپخت مادرم…

فردای آن شب، یک ساعتی در کلاس شطرنج ماندم.

با روزهای بی نفس پاییز، هوا درحال تاریک شدن بود که به کوچه مان رسیدم.

اوایل کوچه کسی صدایم زد…

– آوا…

خودش بود، خود خودش…

هرگز صدایش را با هیچ صدایی اشتباه نمی گرفتم.

وقتی برگشتم، ذهنم فقط شبحی از او را ثبت کرد؛ خطوط اصلی، فاقد جزئیات.

موهایش از حد همیشگی بلندتر شده بود؛ مثل همان غروب که برای اولین بار او را در حیاط دیدم…

میان تلاقی روشن های چراغ برق و تاریکی شب…

سلامش جوابی نداشت.

– مهرزاد گفت دنبال کار میگردی

عکس العملی ندید، توان حرکت نداشتم.

– بیمارستانمون منشی میخواد. لبخند زد، ساکت و ساکن ماندم.

– برای متخصصای داخلی… فقط هم برای عصرا….

خواست نزدیک بیاید، فورا عقب کشیدم.

– من… کار پیدا کردم.

چرخیدم و خواستم فرار کنم.

با سرعت مرا دور زد و جلویم ایستاد. ناخواسته جیغ کوتاهی زدم.

دستهایش را بالا گرفت.

– هي…. هي… منم، آوا… نترس.

میخواستم فاه

– برو عقب…

– صبر کن، آوا… کاریت ندارم. داشتم فرار می کردم… چرا؟ فقط نشانش می دادم که از او ترسیده ام. اما با دیدنش زمان با بی رحمی مرا به گذشته پرت کرد…

روی بام با آن صورت زخمی وقتی که روی زمین افتاده بودم و او فقط به فکر برهنه کردن و تجاوز به حریمم

بود.

آن همه درنده خویی را کجا مخفی می کرد؟

پشت آن لبخند زیبا و لبهای خوش فرم ؟

نباید اجازه می دادم ترسم مرا کنترل کند.

در خیابان بودیم، حضور مردم به من اطمینان می داد که در امانم.

به جای انگیزه ای که برای فرار از او داشتم، قدمی به جلو برداشتم. تا جایی که گلوی گرفته ام اجازه می داد محکم گفتم:

– اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ بارانی بلندش را کنار و دستش را روی کمرش زد. صدایش آرام بود.

– مهشید گفت از اونجا اومدی بیرون، منم آدرست رو از مهرزاد گرفتم. سکوتم را دلیل بر نرم شدن گرفت، چون با مهربانی ادامه داد:

– من یه اشتباهی کردم، تو هم خانمی کردی و به برادرم نگفتی. میخوام برات جبران کرده باشم.

حماقت های من تمامی نداشت..

درستش هم همین بود، چرا او نباید آدرسم را به مهراد میداد؟

از نظر مهرزاد بزرگترین ظلم خانواده اش به من همان بیرون کردنم بود.

حالا هم با آن كله پر از گچش برایم کار خیر کرده بود.

انگار فکرم را بخواند گفت:

– تقصير مهرزاد نبود، من راضیش کردم.

– چرا اومدی دنبالم؟

با تعجب پرسید:

– منظورت چیه؟

– تو… اینجا چیکار میکنی؟ از صدای خشک و عصبانی ام جا خورد. کمی خودش رو جمع کرد و جواب داد:

– مهشید که گفت از خونه اونا زدی بیرون، دیدم دیگه پیش اون آشغالا نیستی اومدم دنبالت..

حرفش را قطع کردم.

– با خودت فکر کردی الان دیگه کسی نیست هواش رو داشته باشه. آوای بدبخت بیچاره… بازم تنها موند. برم سروقتش؟ ابروهایش درهم گره خورد. – نه… اومدم ببینمت… گفتم ازت عذرخواهی کنم.

– به خاطر چی؟ خودت روت میشه بهش فکر کنی؟

با یادآوری گذشته دوباره تحقير آن روز را حس کردم و از او متنفر شدم. لمس قدرتی که از تنفر ناشی می شد احساس جدیدی بود. حس کردن آن وقتی در تمام تنم پخش می شد و ذره ذرهام را تسخیر و شعله ور میکرد

البرز راست می گفت. شاید منی که عصیان می کرد من بودم.

– آوایی که می شناختی مرده… تا آخر عمرم، میشنوی؟ تا آخر عمرم نمیخوام ببینمت، وگرنه همه چی رو به برادرت میگم. مثل مردی که مشت خورده باشد، صورتش جمع شد.

– آوا… من کنترلم رو از دست داده بودم. هر کاری کردم به خاطر دوست داشتنت بود.

پوزخندم تلخ و گزنده شد.

با دو دستش صورتش را قاب گرفت و با چشمهایی لبریز از شرمندگی و عذاب گفت:

– من هنوزم دوستت دارم.

لعنت به انگشت، وقتی توان مشتی کوبنده شدن را ندارد.

جمله را به صورتش پرت کردم.

– به کسی بگو که وحشی بودنت رو ندیده باشه.

صدایم بلند بود، دیوانه شده بودم؟ شاید.

در لحنش انگار التماس را شنیدم.

– باید چیکار کنم تا بفهمی پشیمونم؟ تمام وحشتی که به من تحمیل کرده بود فراموش شدنی نبود، هرگز…!!

– تا روزی که بمیرم ازت متنفرم. آدم به کسی که دوستش داره دست درازی نمی کنه.

راستی بیزاری ام را دید که تمام آن نرمی از صورتش رفت و بیرحمی و طلبکاری آمد؟

تک خند صداداری زد.

– چطور این قدر عوضی شدی؟ انگار معلمای خوبی پیدا

کردی.

با تمسخر جواب دادم:

– … آوای مظلوم و بی زبون دوست داری؟

شجاع شده بودم. نباید ماهی و البرز و حتی خودم را ناامید می کردم. دفاع کردن از خودم را بلد شده بودم.

– به خداوندی خدا… اگه یه بار دیگه سر رام سبز بشی، کاری رو که دفعه قبل به خاطر آبروی خانوادهت نکردم این بار می کنم، می رم به جرم مزاحمت ازت شکایت می کنم.

نمیدانستم این جنونی که در چشمانش جوشید جزئی از شخصیتش بود یا فقط مخصوص من بیدفاع، ذخیره، نگه میداشتش.

ناگهان دست انداخت و روسری ام را زیر گلویم گرفت. خاطره بام درحال زنده تر شدن بود.

– تو چقدر بی چشم ورو شدی؟

نباید خودم را می باختم. گوشه لبم رو به بالا پیچ خورد.

– خوشحالم که فهمیدی.

دستم را روی دستش گذاشتم، اما فورا پس کشیدم. با تنفر چشم هایم را ریز کردم، به مشتش که روسری را روی گلویم می فشرد اشاره کردم.

– تو اینی… ادای گوسفندا رو در آوردن بهت نمی اومد…

مانند این بود که آینه ای برابرش گرفته باشم. وحشت زده از آنچه کرده بود، دستش از روسری ام افتاد. آن خشم رفت، دوباره پشیمانی آمد و صورتش را درهم

پیچید.

– عصبانی شدم. من…

خیلی گذشته بود از زمانی که سیاره منظومه اش بودم. چشمان پر از تنفرم را از او گرفتم و از کنارش رد شدم. صدایش در گوشم پیچید که جملات را با بی رحمی، مانند تیری به قلبم نشاند.

– آوا… کاری نکن که نتونی پیشم برگردی. اگه برای اون پسره منو پس میزنی، اون تو رو نمیگیره. در دلم آرزو کردم هرگز نبینمش… هیچوقت…

هر قدمی که دورتر میشدم، شوک و آدرنالینی که وادارم می کرد تا جلویش بایستم کنار می رفت و تنم به لرز می افتاد.

بندبند تنم میلرزید… مانند آن روز…

تصاویر دیوارها، کوچه و جوی آب باریکی که از وسط آن می گذشت در برابر چشمانم موج برمی داشت.

زیاد دور نشده بودم که صدای گام های سریع از پشت سرم آمد… قلبم دیگر نمی تپید، در آستانه انفجار بود. فریادی نزده در گلویم منتظر ماند…

میخواستم فرار کنم، اما غریبه صاحب گام های بلند از کنارم رد شد…

قطره اشکی در چشمم پیچید و دیدم را تارتر کرد.

دستهایم می لرزید. نفسم را با بغض رها کردم.

حالا که سیل آمده و همه جا را ویران کرده بود، من خراب خرابه جامانده بودم.

بعد آوا… بعد… فکر نکن…

ذهنت را خالی کن از هرچیزی که آزارت میدهد.

دوباره نفس عمیقی کشیدم. نزدیک خانه بودم، فقط چند قدم مانده بود. باید پاهایم را حرکت می دادم و می رسیدم. گوشی ام زنگ میخورد. دعا کردم مادرم نباشد. سالی بود، فقط گفت:

– زود بیا باشگاه. لازمت دارم.

بهترین فرصت برای دور شدن از خانه…

آرام آرام شروع کردم به قدم زدن به سمت باشگاه، از تنها در خانه ماندن بهتر بود.

وقتی رسیدم با دیدن تابلوی بزرگ بالای ورودی زیرزمین و اسم البرز روی تابلو، تنهایی بیشتر خودش را نشان داد.

دلم مثل بچهای لج کرد و امنیتش را خواست. بالاخره باید وارد باشگاه میشدم، سالی منتظرم بود. روبه رویم یک ساختمان بزرگ و چندطبقه تجاری بود. هفت هشت پله را که پایین رفتم، یک پاگرد و جاکفشی و یک سبد پر از دمپایی بود.

کمی تردید کردم، کسی پیدا نبود که بپرسم. کتونی هایم را کندم و دمپایی پوشیدم. م

در چوبی را که باز کردم، صدای موزیک بلندتر شد. بعد از پایین رفتن از چند پله، وارد سالن اصلی شدم.

پنجاه نفری ردیف به ردیف ایستاده بودند، این شلوغی خوب بود، امنیت…

میزی گوشه ورودی قرار داشت، خانمی با یک ست رکابی و شلوارک زردرنگ برای یک خانم دیگر کارت می کشید.

با دیدنم لبخند زد، شناختمش، شب تولدم دیده بودمشان همسر سمیر بود.

– سلام، ریحانه جون.

– آوا… خدا تو رو رسوند. بیکاری؟ خواستم بگویم خیلی.

– بفرمایید.

– منشی باشگاه هفت ماهه دردش گرفته. دست تنها

شدیم.

– سالی کو؟

– سالن بغل، داره بچه ها

کمی سرسری اطلاعات داد تا بتوانم کارهای ثبت نام و گرفتن شهریه ها را انجام دهم.

بعد خودش با سرعت به سمت خانم هایی که با آهنگ شاد که از باندهای بزرگ پخش می شد ورزش می کردند رفت و جلویشان ایستاد.

در یک سالن زنانی که میرقصیدند و در دیگری مبارزه یاد می گرفتند.

من اما… من دور کیسه های بوکس را گل میپیچیدم، حماقت های بی انتها.

فقط چند نفر برای ثبت نام یا پرسیدن ساعت کلاسها

آمدند.

این خوب بود. مجبور نبودم برای قطره های اشک زبان نفهمی که گاه روی صورتم می چکید به کسی توضیح بدهم.

سالومه مرا جلوی در خانه مان پیاده کرد.

ساعت ده بود، ولی می خواستند به پل طبیعت بروند. من اما حوصله خودم را هم نداشتم.

کاش قرصی وجود داشت و حافظه ام را تا چند ساعت قبل پاک می کرد. و می خوابیدم، آسوده.

وقتی در حیاط را باز کردم ماشین البرز گوشه حیاط بود، کنار تاکسی پژوی زردرنگ همسایه بالايي، همان که دو دختربچه داشت و هر صبح اول آنها را به مدرسه می برد.

شاید البرز فقط ماشینش را اینجا گذاشته بود.

داخل هال کسی را ندیدم، اما تمام چراغهای خانه روشن بود.

در اتاقم را آرام باز کردم.

روی تخت، به سمت در و به پهلو خوابیده بود، مانند کودکی که در گهواره با لالایی مادر به خواب رفته باشد.

صورتش در خواب، برعکس آنچه همیشه در بیداری نشان میداد آرام بود.

کنار تخت مشکی رنگ، چهارسو و حتی یک دریل نو… آنقدر نو که برق بزند…

نگاهم به تخت رفت، خودش آن را سرهم کرده بود؟

از تصور کردن او که با چهارسو نتوانسته تخت را سرهم کند و دریل خریده لبخند زدم، اما لبهایم پیچ خورد و اشک از گوشه چشمم راه گرفت.

برگشتم و داخل هال، روبه روی مبل روی زمین نشستم و در خودم جمع شدم. حرفهای تلخی که شنیده بودم رهایم نمی کرد.

بدتر از همه، به من تهمت زد که برای البرز نقشه کشیده ام. اشک چشمم را سوزاند و گونه ام را به آتش

کشید.

زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را روی آنها گذاشتم.

– آوا…

سرم، به ضرب، از زانو بالا پرید. پشت سرم بود. تند بازویم را به چشمم کشیدم و اشکهایم را پاک کردم.

صدایم را سعی کردم صاف کنم.

– بیدارت کردم؟

– دیر کردی.

– باشگاه بودم.

بلند شدم.

سرم را بالا نگرفتم، فقط پرسیدم:

– شام خوردی؟

آمد و جلویم ایستاد. بازویم را گرفت و گفت:

– سرت رو بالا بیار!

گوش که ندادم، انگشت اشاره اش را زیر چانه ام گرفت و سرم را بالا آورد.

– اتفاق افتاده؟

یک عمر یاد گرفته بودم حرف نزنم، خفه شوم، اما دیگر قلبم از حرف های نزده درحال انفجار بود.

با صدایی گرفته جواب دادم:

– غروب مهراد رو دیدم. انگشتانش دور بازویم محکم شد.

– اذیتت کرد؟

صدایش آرام بود، اما من این آرامش ظاهری را میشناختم.

سرم را بلند کردم. گوشه لبم را به دندان گرفتم. داشتم برای آدم اشتباهی درددل می کردم.

با تحکم پرسید:

– میگم باهات چیکار کرد؟

فورا گفتم: – نه! !

سرش را پایین آورد. چشم هایش به سردی یک شب بی ستاره بود، ظلمات…

صدایش مانند این بود که از لای چرخ دنده بیرون بیاید، ربات وار و خشک پرسید:

– نه یعنی چی؟ چرا ترسیدی؟ لازمه دوباره دلیلش رو بپرسم؟

– کاریش نداشته باش… فقط حرف زد… به جان مادرم…

دستش را جلوی صورتم گرفت که ادامه ندهم. با انگشت گوشه پیشانی اش را خاراند. دوباره دستم را گرفت.

– برای اون گریه می کنی؟

از پشت پرده اشک، چشمان منتظرش را دیدم.

جوابی که ندادم دوباره پرسید:

– هنوز… هنوز دوستش…

دستم را خواستم از دستش بکشم، محکم تر نگهم داشت.

صدایم بی اراده بلند شد.

– من به خاطر دیدنش دارم از ترس می لرزم. بهش گفتم ازت شکایت می کنم، تو میگی دوستش داری؟

نفسی آسوده کشید. کمی آرام تر پرسید:

– پس گریهت برای چیه؟

صدایم به گوش خودم هم نا آشنا بود، دختر لرزانی بودم که برای حامی اش گله می کرد.

– خیلی ترسیدم، البرز… با دیدنش مثل همون روزی شدم که…

نمی توانستم جزئیات را

– میترسم. امشب دوباره کابوسش رو میبینم، کابوس پشت بوم… خیلی وحشتناکه…

حرف هایم شبیه واگویه های یک هذيان بود.

– تو خوابام ثانیه به ثانیه ش دوباره سرم میاد. حتی هوای گرم اون روز به صورتم میخوره. همون ترس… وقتی از خواب میپرم، نفسم درنمیاد.

بازویم را رها کرد.

دستهایش را با محبت دورم پیچید و محکم در آغوشم گرفت.

سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و تمام وحشت، تحقیر، ترس و تنهایی ام را گریه کردم.

مثل شب بيسحر هتل، دوباره پناهم داد. دلم با آغوشش غریبگی نمی کرد، آرامش داشت..

احساس اینکه تنها نیستم، که کسی حرف مرا فهمیده، ترسم را درک کرده.

دقایقی فقط اشک های من بود که سینه اش را تر می کرد و نوازش آرام انگشتش روی شانه ام. کمی آرام شده بودم که نجوای آرامش را شنیدم.

– گیلای…

وقتی مرا از خودش فاصله داد و با جدیت در چشمانم زل زد، صدای زمزمه مهربانش که چند ثانیه پیش شنیدم شبیه یک خیال بود…

رگهای گردنش بیرون زده و ماهیچه های صورتش فشرده شده بود.

– یک درصد، فقط یک درصد احتمال میدادم با این کارم حالت خوب میشه، جلوت استخوناش رو میشکستم. هنوز مشت خون آلودش در هتل را یادم بود، اشتباه گذشته را تکرار نمی کردم، سر غیرت با کسی شوخی نداشت.

با وحشت گفتم:

– نه! ولش کن.

از حرفم مطمئن نبودم، اما در چشمانش زل زدم، بدونلرزش.

– جوابش رو دادم. دیگه نمیاد.

مطمئن که شد. کمی آرام تر پرسید:

– خیلی کابوس میبینی؟ احتياجه بریم دکتر؟

– نه… اوایل خیلی بود. بعد که باغچه رو درست کردم خیلی بهتر شدم، الان فقط گاهی.

– می خوای گلدونات رو برات بیارم؟

– نه… اونجا خونه شونه. نور کافی دارن. بن سای رو ببین. تا حالا ده تا از برگاش ریخته.

لبخند زد، دیگر با لبخندهایش اخت شده بودم.

– همه رو شمردی؟

برایش پشت چشم نازک کردم، هم زمان لبم خندید و اشکی از چشمم چکید.

داشتن نگرانی اش مسکن بود……

لعنت به دل ساده من…

داشتم به داشتنش عادت می کردم.

سرم، روی موهایم را بوسید.

بدون نگاهی به من که از بوسه اش شوکه بودم به سمت آشپزخانه رفت…

نگذاشت حرفی بزنم یا حتی به حادثه کوچک پیش آمده، ثانیه ای فکر کنم.

فورا پرسید:

– اینجاها جایی نیست زنگ بزنیم شام بیارن؟

شوکه برجا مانده بودم

آنجایی از سرم را که بوسید، میان گرمای ضربانهای موجدار گم شده بود…

پشت به من ایستاد و گوشی اش را برداشت. لحظه ای برگشت و پرسید:

– آوا، تو چی میخوری؟

گیج بودم.

– چی؟

– شام، پیتزا…

– هرچی سفارش بدی.

برگشت و در گوشی گشت.

بالاخره به شمارهای زنگ زد و سفارش دو پپرونی را داد.

– خوبی پیدا کردن پیتزافروشی از گوگل اینه که در هر صورت سورپرایز میشی، خدا کنه خوب باشه. زبانم به حرف نمی چرخید.

روی مبل نشست. من هم…

هنوز حتی مانتوام تنم بود.

– برم لباس راحت بپوشم.

بعد یادم آمد بلوز زیر مانتوام آستین بلند است، شروع کردم به باز کردن دگمهها.

امشب چه مرگم شده بود؟

تقصير بوسه اش بود. کاش می توانستم بگویم من ظرفیتش را ندارم، که هر محبتی در قلب قحطی زده ام ته نشین می شود.

– آوا…!؟

سرم را بالا گرفتم.

– بله؟

– این کلید سالیه، عصر ازش گرفتم. نگاهم به کلید رفت، حواسم نه.

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...