دانلود رمان حصار تنهایی من نوشته پری بانو به صورت pdf

مامانم شونه هامو تکون داد و صدام ميزد:آني...آني...

-هووم..

-هووم چيه ؟پاشو ببينم ...مگه نميخواي بري خياطي ؟

با شنيدن اسم خياطي چشمامو باز کردم وسيخ نشستم و گفتم: ساعت چنده؟

-هشت ونيم ..

-واي مامان چرا بيدارم نکردي ؟

بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون مامانم پشت سرم اومد و گفت:خودمم تازه بيدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوري

صبحونه رو حاضر ميکنم

دستشوي رفتن و دست و صورت شستنم شيش دقيقه طول کشيد سريع به اتاقم رفتم و دستي به موهاي فرفريم

کشيدم و با يه کش مو باال بستمش کمد لباسيمو باز کردم هر چي دم دستم بود پوشيدم به ساعت نگاه کردم هشت و

چهل دقيقه بود يعني تا نه ميرسيدم ؟ عمرا اگه برسم ...کيفمو برداشتم از اتاقم اومدم بيرون مامانم با يه لقمه به

دست از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:بگير اين لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگيري

لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حياط ميدويدم که مامانم صدام زد:با دمپايي کجاداري ميري؟

به پام نگاه کردم ديدم به جاي کفش دمپايي پامه لقمه رو چپوندم تو دهنم با دهن پر و اعصبانيت گفتم: امروز حتما

نسترن حکم اخراجمو ميزاره کف دستم

مامانم خنديد و گفت: اون اگه ميخواست اخراجت کنه تا االن کرده بود

کفشامو پوشيدم و خودمو با دو به ايستگاه اتوبوس رسوندم چند دقيقه اي منتظر موندم ...به ساعتم نگاه کردم هشت

و چهل و هفت دقيقه بود ديگه بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم چند قدمي از ايستگاه فاصله گرفتم ...دستمو

براي چند تا ماشين بلند کردم که با سرعت نوراز کنارم رد ميشدن اعصابم داشت خورد ميشد بايد به نسترن زنگ

ميزدم که دير ميام وگرنه تا خود صبح بايد به بازجوياش جواب ميدادم گوشيو از کيفم برداشتم مشغول گرفتن

شماره نسترن بودم که يه پرايد جلو پام ترمز کرد ... گوشمو گذاشتم تو جيب مانتوم سرمو خم کردم ديدم يه پسر

جوني با قيافه زمختي ...که ته ريشش ديگه درحد ريش بود..عينک افتابيشو گذاشته بود باالي سرش يه ادامس هم

تو دهنش بود که مَلچ و ملوچ ميکرد دندوناي زردش به زيباي به نمايش گذاشته بود ...صداي اهنگش اونقدر بلند

بود که هر که هرکري رو شنوا ميکرد...همين جور که نگاش ميکردم گفت:

-؟کجا ميريد خوشکل برسونمت

کمرمو راست کردم خاک تو سر خوشکل نديدت بکنن.. خدا قربون رحمتت برم اين کي بود اول صبحي به ما دادي

نميدونستم سوار بشم يا نه... هميشه مامانم ميگفت به غير از تاکسي سوار ماشين ديگه اي نشو منم که تا االن حرفشو

گوش کردم يه امروزو بي خيال حرف مامان مي شم يه نفسي کشيدم توکل برخدا کردم و سوار شدم ... خدايا خودمو

دست تو سپردم ا ز قديم هم گفتن لنگه کفشي در بيابان نعمت است ولي اين براي من غضبه ...

رمانسرا حصار تنهایی من– کتابخانه مجازی رمانسرا

3

به محض اينکه سوار شدم انچنان پاشو گذاشت رو پدال گاز که عين فنر جام عقب و جلو شدم ... يه اهنگ خارجي

گذاشت بود وخودشم باش ميرقصيد خداييش اگه يه کلمه شو بدونست ... گوشام درحال انفجار بود صداش زدم

:اقا...

فقط گردنشو تکون ميداد بلندتر صدا زدم :اقـــا ...

با دستاش ميزد به فرمونو و گردنشو ميچرخوند اين دفعه ديگه صدام درحد جيغ بود : اقا

صداشو کم کرد و از تو ايينه گفت:جانم منو صدا زديد ؟

از اعصبانيت گفتم:بله ...خيلي ببخشيد شما احيانا دچار مشکل شنوايي هستيد ؟

-نه دور از جونم چطور صداش اذيت تون ميکنه؟

-بله..

- اخ ببخشيد خوب ميخوايد يه اهنگ ايروني برات بزارم؟

-خيلي ممنون..من کال اهل موسيقي و اهنگ نيستم

-مگه ميشه ؟

-حاال که ميبيني که شده؟اين خيابونو بريد سمت راست

وقتي پيچبد سمت راست گفت:بهتون نميخوره از اوناش باشي

-با اخم گفتم :از کدوماش ؟

-از همينايي که چه ميدونم ....ميگن اهنگ گوش دادن حرام است ادمو جهنمي ميکنه از اين حرفا ديگه

اگه کسي حرف گوش کن بود االن کل بشريت بايد عابد وزاهد ميشدن با اعصبانيت و جدي گفتم: اره من از همونام

مشکلي داريد؟

انگار که داشت با خودش حرف ميزد گفت :منو باش به چه اميدي اينو سوار کردم

-چيزي فرموديد؟

-نخير با خودم بودم..

از شيشه ماشين بيرون و نگاه کردم ...تا موقعي که رسيديم هيچ حرف ديگه اي نزد پول کرايه رو گذاشتم کنار دنده

و پياده شدم چند قدمي که رفتم صدام زدو گفت:خانم وايسا...خانم

وايسادم اومد روبه روم وايساد پولو جلوم گرفت و گفت:اين چيه؟

-پوله....چيه نکنه کمه؟

-نه خانم کم نيست....من مسافر کش نيستم

-پس چرا منو سوار کرديد ؟

باخنده گفت: به خاطر ثوابش

پولو ازش گرفتم اونم رفت با خودم گفتم :اره جون عمت ميخواستي بانفله کردن من ثواب کني...وقتي وارد خياطي

شدم... تنها چيزي که به گوشم مي رسيد صداي چرخ خياطي بود حتي صداي نفس هاشونم نمياومد بايد به نسترن

بخاطر مديريت خوبش لوح تقدير بدن، کسي متوجه حضور من نشده بود با صداي بلند گفتم :جميعا سالم..

همه سرشو نو باال اوردن و با لبخند جواب سالم ودادن وقتي سر جام نشستم زهرا که بغل دستم نشسته بود

گفت:معلوم هست کجايي ؟بهش کارد بزني خونش در نمياد،حاال چرا اينقدر دير کردي؟

رمانسرا حصار تنهایی من– کتابخانه مجازی رمانسرا

4

-دست نزار رو اين دل که خونه..

خنديد و گفت :بميرم برات...حاال چي شده که خونه؟

تا خواستم حرفي بزنم صداي نسترن اومد:به به خانم ...افتخار داديد تشريف اورديد )با اخم(بيا تو کارت دارم

رفت تو اتاقش و درو بست زهرا خنديد و گفت:برو که خرت زاييد

با خنده يه مشت زدم به بازوش ...پشت در اتاق نسترن ايستادم دو تا ضربه به درزدم ورفتم تو.. با يه لبخند به

نسترن که با ابرو هاي گره خورده و دست به سينه به صندليش تکيه داده بودنگاه کردم و گفتم:

-با من امري داشتيد بانوي من ؟

نشستم و گفتم :کجا ميخواستي باشم خونهبشين ...کجا بودي؟

-منظورم اينکه چرا اينقدر دير کردي؟

-اها از اون لحاظ ؟خوب دير از خواب بيدار شدم ماشين گيرم نمي اومد

رو صندليش درست نشست ودستش وگذاشت رو ميز وبا تعجب گفت:مگه قحطي ماشين اومده ؟

-براي من اره

-واهلل منم بودم با اين قيافه سوارت نميکردم ...ادم وحشت ميکنه نگات کنه

با ناراحتي گفتم :مگه قيافم چشه ؟خدا اين جوري خلقم کرده مگه دست من بوده ؟

-.منظورم اينکه اول صبحي مياي بيرون يه دستي به صورتت بکش ..لوازم ارايشي که ميدوني چيه؟

-عزيزم من صورتمو الزم دارم دلم نميخواد روش نقاشي بکشم

يه رژوريمل شد نقاشي؟

-منو کشوندي اينجا اينو بگي؟

از توي کشوي ميزش يه پاکت در اورد گرفت جلوم و گفت:بگيرش ...

ازش گرفتم و گفتم:اين چيه؟

-پول...دست مزد چند روزي که اينجا کار ميکردي؟

با تعجب وترس گفتم:کار ميکردم !!!مگه ديگه قرار نيست کار کنم ؟

کني اخراج ميشي؟االن شما شيش بار که دير کردي بعالوه اين که دو بار هم نيومدي...چند بار هم بهت تذکرنه تو ديگه بدرد من نميخوري روز اول هم که اومدي اينجا قرارمون اين بود که سر وقت بياي ..واگه سه بار دير

دادم..گفتم دوستيمون سر جاش کار هم سر جاش ...

با بغض گفتم :اما نسترن...تو که ميدوني من به اين کار احتياج دارم اگه اخراجم کني کجا کار پيدا کنم ؟

-اين ديگه مشکل تو نه من ...فکر کنم تا االنم هم جبران مافات کرده باشم

سرم و انداختم پايين ...اشکام سرازير شدن با دستم پاکشون کردم راست ميگفت زير قولم زده بودم نبايد دير مي

اومدم اوليم بارم هم که نبود... اما نبايد اخراجم ميکرد خواستم بلند شم که خنده ي بلند نسترن متوقفم کرد با

تعجب بهش نگاه کردم اونم فقط ميخنديد با دستش به من اشاره کرد وگفت:

-نگاش کن چه ابغوره اي هم گرفته ..

با همون تعجب که االن گيج شدن هم بهش اضافه شده گفتم:براي چي داري ميخندي


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...