دانلود رمان الماس به صورت pdf

اما به ظاهر چون آسمانی پهناور

دختری با گذشته ای پر از مهتاب تنهایی

اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی

الماس سرگذشت یه دختره

از اون دسته ای که اغلب با کمترین توجه از کنارشون رد میشیم

از اون دسته ای که همه آرزو داریم که کاش ما جای اون بودیم...

همیشه فکر می کنیم بی غم ترین آدمای روی زمین هستند . . . هیچوقت نمی فهمیم شاید اونا هم

یه دردهایی دارن. . .

هیچوقت نمی فهمیم شاید اونا هم نیاز به یه تکیه گاه دارند . . .

هیچوقت نمی فهمیم اونا هم دلی دارن

.

.

.

شکننده تر از آینه

چشمهامو به زور باز کردم. اما سرم تیر کشید و باز چشمهامو بستم. کف دستمو گذاشتم روی

چشمم و فشار دادم. چه سر درد بدی داشتم.

رویا: باالخره بیدار شدی؟

فهمیدم که همین نزدیکی هاست. حدس زدم روی تختش نشسته.

من: وای رویا سرم داره می ترکه.

رویا با غیض گفت: حقته. اینقدر اون زهرماری رو خوردی که اینجوریشدی. دیشب اگه به موقع

نرسیده بودم معلوم نبود االن توی بغل کی بودی.

به زور بلند شدم سر جام نشستم و نگاهش کردم.

رویا: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مگه دروغ میگم؟ یه آدم اسکل دیدی جوگیر شدی. خوب شد که

من زود فهمیدم و اومدم پیدات کردم. وگرنه االن خاک تو سرت شده بود. دختره

ٔ نفهم.

صورتم رو جمع کردم و بی حوصله گفتم: اااااه، رویا خفه شو لطفا. سرم داره می ترکه. ما اومدیم

اینجا که باهم باشیم و خوش بگذرونیم. نه اینکه جناب عالی مثل پیرزنا همش غر بزنی. مگه چیه؟

حاال اگه اتفاقیم می افتاد مگه چی میشد؟

رویا عصبی از جاش بلند شد و با حرص گفت: یه ذره عقل تو اون سرت نیست. بدو برو با آب سرد

دوش بگیر تا نزدم یه بالیی سرت نیاوردم. حرف حالیت نیست دیگه. اگه می فهمیدی خیلی خوب

بود.

بعد انگار با خودش حرف می زنه گفت: نمیشه یه حرفی بهش بزنی. به خانم بر می خوره.

به زور از جام بلند شدم. همینجور که دستم روی سرم بود رفتم سمت سرویس بهداشتی. لباسمو

در آوردم و رفتم زیر دوش آب سرد. لرزه به تنم افتاد. از حمام که اومدم بیرون حالم بهتر شده

بود. رویا غذا سفارش داده بود و روی میز بود. خودشم با اخم نشسته بود و زیر لب فحش میداد.

می دونم دیشب خیلی نگرانم شده بوده. سعی کردم یادم بیاد دیشب چی شده بود.

****

پنج روز پیش با رویا که دوست صمیمیمه برای این چند شبی که کنسرت اجرا میش


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...