دانلود رمان ساختمان دو واحده با فرمت pdf

با استرس لبتابو روشن کردم.دستم میلرزید اصال نمیدونستم باید چیکار کنم.به هیچکی نگفته بودم که االن

میخوام نتایج کنکورو نگاه کنم.در اتاقمو کامل بسته بودم قفلم کرده بودم یهو یکی نیاد تو!میدونم کنکورمو خوب

دادم ولی منم دیگه!تو خانواده به اسم عسل استرسی معروفم!البته به فضول خانوم هم معروف

هستما...بگذریم.وقتی اسم سایتو زدم وارد سایت شدم با استرس دنبال اسمم میگشتم،که یهو.اون پایین نوشته

بود عسل معاف.اصال به بقیش نگاه نکردم چنان جیغی زدم که صدای جاروبرقی مامانم قطع شد.پریدم باال و واسه

خودم کلی جیغ زدم.کلی هم هورا میکشیدم.یهو دیدم یه مشت آدم به در اتاق میکوبن و پشت سرهم میگن:

سالمی؟؟؟

منم که این چیزا حالیم نبود.رفتم طرف در و سعی کردم درو باز کنم که یادم افتاد قفلش کنم.قفلو سریع

چرخوندم در بالفاصله باز شد.در که باز شد 51جفت چشم زوم شد رومن.کنارشون زدمو رفتم تو حال شروع کردم

به جیغ زدنو باال پریدن.میون دادو هوارام هم گفتم:

دانشگاااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااا قبول شدممممممممممم!

منتظر بودم کلی واسم دست بزنن.ولی هیچ صدایی ازشون درنیومد.وایسادم و بهشون نگاه کردم که دیدم 6 تا

آدم بعالوه مامانم دارن بهم نگاه میکنن!یاامام زمان اینا کین.صورتمو کج کردمو گفتم:

شما کی اومدین؟؟؟؟؟؟؟

بهنام یدونه آروم کوبید تو پیشونیشو چشاشو بست!یهو یه ایل آدم دوییدن طرفمو شروع کردن به جیغ و دادو

هورا کشیدن و تبریک گفتن.نه مثل اینکه هنوز جو هست.منم که دیدم جو مناسبه عین اونا شروع کرده به جیغ

کشیدن!چند دقیقه بعد که اوضاع آروم شد تازه متوجه شدم که بهنام و بهار،ندا و نوا،عرفان وعلی توی خونه

ان.بهنام و بهار دخترداییو پسر داییمن!ندا و نوا هم دخترخاله هام.عرفان داداش بزرگم و علی داداش

کوچیکمه!عرفان و علی هیچی بقیه باز چتراشونو باز کردن اینجا؟؟؟؟ندا و نوا دو قلوان که یه سال از من

کوچیکترن.بهارهم سن و بهنام از من بزرگتره.لبمو کج کردمو گفتم:

تا کی چتراتون اینجا بازه؟؟؟

بهنام لم داد روی مبلو گفت:

حاال حاال ها هستیم


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...