دانلود رمان نمیذارم بری به صورت Pdf

*مقدمه*

ترسم از این نیست که او عاشق نیست...

دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست...

دردم این است که با این همه سردی ها ...

من چرا دل بستم؟؟؟

****************

روی تختم دراز کشیده بودم و با موهام ور میرفتم. طبق معمول بهش فکر میکردم. یاد

لبخنداش که می افتادم، یه جوری میشدم... انگار از ارتفاع چندصد متری پرتاب شده

باشم، ت ِه دلم خالی میشد. صدای مامانم رشته ی افکارم رو بهم ریخت.

_مهتا؟؟ دخترم؟؟ کجایی؟؟

_تو اتاقم مامان.

با دو اومد تو اتاق و بدون اجازه در رو باز کرد.

_اِ مامان باز شما در نزدی؟ بابا شاید من لخت باشم.

_خوب حاال من محرمتم دیگه. زود باش اماده شو، آقاجون و دایی جون اینا دارن میان

اینجا.

با اینکه خوشحال شده بودم اما برای اینکه ذوقم رو نشون ندم،گفتم:

_ خوب چرا؟؟ مناسبتی داره؟؟

_وااا! نه مادر مگه قراره مناسبتی داشته باشه تا بیان اینجا؟؟ همین طوری اومدن.

_اوهوم.

_لباسات رو عوض کن دیگه.

_خیله خب شما که اینجایی نمی تونم عوض کنم. برید بیرون تا عوض کنم.

سرش رو تکون داد و خارج شد.

با خوشحالی تو جام پریدم. امشب بازم می بینمش. لباسام رو اماده کردم و رفتم تو حموم.

یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و رفتم سراغ لباسام.

تو خونواده ای بزرگ نشدم که خیلی سنتی باشن ولی خوب پدربزرگم یه خورده سخت

میگیره و چون خیلی دوسش دارم نمی خوام عذابش بدم. بنابراین یه سارافون مشکی حلقه

ای تا یه وجب باالی ساقم آماده کردم، یه کت چهارخونه سفید مشکی هم گرفتم که آستیناش

روی آرنجم تنگ میشد.

جوراب شلواری مشکیم رو هم آماده کردم و نشستم پشت میز آرایش. موهای بلندم رو که

تا زیر باسنم میرسید، رو سشوار کشیدم.یه رژ صورتی دخترونه به لبای درشت و قلوه ایم

زدم و یه خط چشم هم به چشام کشیدم. کارم که تموم شد، به سمت لباسام رفتم. لباسا کیپ

تنم بودن. موهام رو کج گرفتم و کمی ازشون رو باالی سرم بستم و بقیه رو آزاد گذاشتم.

ساعت مشکیم رو هم که صفحه ی درشتی نسبت به بندش داشت، دستم کردم.صندالی

سفیدم رو پوشیدم و بعد از زدن کمی عطر از اتاقم خارج شدم.

_اومدی مامان؟؟

نگاش کردم. بادیدنم لبخندی زد و دوئید تو آشپزخونه.

شونه ای باال انداختم و از پله ها اومدم پایین. مهرشاد و مهرداد مثل همیشه عالف، نشسته

بودن پشت تلویزیون و تخمه میشکستن و با هم یکی به دو میکردن.

رفتم کنارشون که با صدای کفشم هردوشن برگشتن سمتم.

مهرشاد: چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب؟؟

خندیدم و زدم پس کلش و گفت: دیوونه.

_دیوونه داداشته.

با صدای بلند خندیدم که مهرداد گفت:البته داداش مهرشادته!

_ نه خیرم داداش مهردادته...

_خودتی


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...