دانلود رمان ازدواج اجباری جانا و امیربهادر pdf

تازه از مدر سه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم

خونه ی ما یکی از نقاط پایین

شهر بود یه خونه ویالیی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده

بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ما شینا ندا شتم اونم ما شینی که جلوی

خونه ما پارک شددده باشدده با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفد مردونه در خونه

گذاشددته بود در رو باز کردم ورفتم تو خونه ما روری بود که پذیرایی و نشددیکن یکی

بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدددی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا

پ سر جوون که روی زمین ن ش سته بودن دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگا شون

کردمو سالم دادن اونام با شک جوابکو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو ب ستم باران

کوچولوی من تو اتاق با لبا سای مهدش خوابد برده بود اروم بو سیدمد و لبا ساش

و روری که بیدار نشده در اوردم لباسدای خودمم کود کردم و رفتم توی اشد خونه

بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به

بابام سالم کردم که با مهربونی جوابکو داد رفتم تو اش خونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟

دانلود رمان دختری از جنس خورشیدجانم؟ -میشدده چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد -جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشددید

که جیگرم خون شدددد -هکون رلبکارامم دخترم االن دوهفته از مهلتی که بهم دادن

گذشدددته اومدن پولشدددونو بگیرن با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حاال میخواین

چیکار کنین؟؟

++++

-نکیدونم دخترم -چی ی بردین بخورنن؟ -نه دخترم -پس شدددکا برین من میارم بابا

سرشو تکون داد و رفت پید مهکونا منم براشون اب پرتغال گرفتم و هکراه با شیرینی

بردم براشون تا اش خونه اومدم بیرون دوتا چشم روسی و دیدم که زل زده بود بهم

و دا شت براندازم میکرد ا صال از نگاهد خو شم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس

بخره با اخم صورتکو ازش برگردوندم و به شون تعارف کردم بعدم بااجازه ای گفتم و

رفتم تو اتاقم خونه ما دوتا اتاق خواب داشدددت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم

وبهراد و بهرام و بابام تویه اتاق مامانم وقتی باران به دنیا اومد سدددر زایکان راقت

نیاورد و واسدده هکیشدده ترککون کرد به ککس که روی می مطالعم بود خیری شدددم

ککس خودمو باران بود قیافم روری بو که هکه میگفتم خیلی جذاب و تو دل برویم

موهای قهوه ای روشددن با چشددکای خاکسددتری رنم موهامم صدداف بودو تا ککرم

میرسید از موی بلند بدم میومد و نکیذا شتم موهام زیاد بلند ب شه دماغم صاف بود و

به صدورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشدتم لبام بود لبای قلوه ای صدورتی

رنم پوستم نه خیلی سفید بود نه زیاد سب ه ولی باران کامال ککس من بود او دختری

با چ شای در شت م شکی با پو ستی سفید بود و موهایی رالیی که هک شون فر بود

انگار ن ش ستی با اتو هک شو و فر ری کردی هکی شه کا شق موهاش بودم از بس رفته

بودم تو انالی خودم یادم رفت سدداکت از دو گذشددته اروم باران و بیدار کردم -ابجی

خو شگله ی من بیدار نکی شه؟ تکونی به خودش داد و دوباره چ شاش و ب ست -باران

خانوم پاشو پشای نازتو باز کن از صبح تا حاال دلم واست یه ذره شده خانومی باران-

خوابم میاد ابجی -بلند شدددو بلند شدددو ببینم -یکم دیگه بخوابم -نخیرم نکیشددده بدو

میخوایم ناهار بخوریم اگه نیای میدم غذاتو بهراد بخوره ها سریع از جاش بلند شد و

گفت نه نه خودم میام خندیدمو د ست شو گرفنکو بلندش کرد -بریم د ست و صورتتو

بشددوریم اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نکیرن واسدده خودشددون باران و بردم

دستشویی و دست و صورتشو شستم فرستادمد بیرون و خودمم ابی به صورتم زدم

تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن دم در وا ستاده بودم تاباها شون خداحافظی کنم


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...