دانلود رمان گریه میکنم برات pdf

دستامو بردم باال توهم قفلشون کردم

کشو قوسی به بدنم دادم ومحکم

نفسمو فوت کردم .

اخیش کمرم خشک شده بودا.اخه اینم شد زندگی؟!!!

یه پسر االف و بیکار خیرسرمون

لیسانس گرفتیم نشستیم پای چت

روم. ولی خدایی خیلی حال میداد

معتادش شده بودیم منظورم خودمو

محمدو فرزادِدوستایه خل و چلم .

میرفتیم تو چتروم گاهی اوقات با اسم

دختر میرفتیم مخ پسرارو میزدیم

گاهی با اسم پسر میرفتیم مخ

دخترارو میزدیم بعدشم یجا قرار

میزاشتیم باهاشون میرفتیم ازدور

میدیمشون اگه مالی بودن ک چه بهتر میرفتیم جلو اگرم نه که انقدر بدبخت

منتظر وایمیستاد که زیر پاش علف سبز می شد و ماهم هرهر کر کر میخندیدیم

حتی یادمه یبار مخ یه دختررو تو

چتروم زدم عکسشو برام فرستادبدک

نبودگفتم خوبه یکم میخندیم واسه

همین واسه فردا باهاش قرار گذاشتم

من قیافم خوب بود همیشه دوستام

میگفتن برو مدلینگ شو البته اگه

پارتی داشتم حتما اینکارو میکردم

همیشه عاشق این بودم ک پول مفت

دربیارم.

خالصه که با دختره قرارگذاشتم رفتم سرقرار اما با چه وضعی؟!

شلوار و پیرهن بابامو پوشیدم شما

تصور کنین شلوار پارچه ای با پیرهن

گشاد استین بلند با کتونی البته ازحق

نگذریم کتونیام مارک دار بود اما

موهامو خشگل کردم و از اتاق زدم بیرون...

مامانم تا منو دیددهنش وا موند...!

اوا خاک عالم چرا لباسای باباتو

پوشیدی؟ودر حالی که خندش گرفته

بود و هم تعجب کرده بود رفت سمت

گوشیه تلفن؛ خب خدارو شکر زیاد

سوال پیچ نمیشم.

همینطوری که میرفتم سمت جاکفشی گفتم مامان جان لباسامو نمیشوری همین میشه دیگه!!!!

صدای مامانو میشنیدم که به فحش بسته بود

اخر میتونی بدبختمون کنیغلط کردی پسره ی الدنگ؛ معلوم نیست میخواد چه غلطی بکنه' هی تو اتیش بسوزون ببینم

اوه مامانو نگاه االن قضیرو جنایی میکنه!!!

اون روز وقتی رفتم سرقراربا دخت


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...