دانلود رمان فروشی نیست به صورت کامل با لینک مستقیم

موهای خوش رنگ و خوش حالت جسی رو نوازش کردم و رو به ایزابلا گفتم:

-ممنون که بازم به جسی سر میزنین!اون الان اینجا کلی دوست پیدا کرده.دیگه لازم نیست نگرانش باشین.

حقیقت این بود که جسی نمیتونست با کسی ارتباط برقرار کنه.ایزابلا زنی که اونو توی جاده بعد از تصادف و مرگ پدر و مادرش پپیدا کرده بود

اینو خوب درک نمیکرد!نمیدونست که بعد از اون حادثه جسی نمیتونه مثل خیلی از بچها شاد باشه و راحت زندگی کنه اما شاید اینطوری بهتر و

بود میتونستم الکی خیالشو راحت کنم که جسی با قضیه کنار اومده در حالیکه اون فقط با من حرف میزد و فقط وقتی من بودم میخوابید یا غذا

میخورد.

جواب دادم:

ایزابلا دستشو روی شونه ام گذاشت و با یه لبخند نسبتا دوستانه گفت:

-ناتالیا!الان چندین ماهه که من اینجا میام و تو رو میبینم.بهت گفتم که میتونی منو ایزابلا صدا کنی!و البته میدونم که تو نمیخوای جسی به یه ادم

غریبه عادت کنه.تو حق داری اما اون بچه هم حق اینو داره که بتونه زندگی عادی داشته باشه.

جسی که انگار داشت از بغلم سر میخورد و گذاشتم روی زمین و مصمم تر از قبل گفتم:

-خب...ایزابلا!منم نگرانی و حسی که بعنوان کسی که اونو پیدا کرده درک میکنم.اما فکر میکنی همه ی بچه هایی که اینجان با خوشحالی اینجا

پیداشون شده؟!همه ی ایناهم توی یه حادثه پدر و مادرشونو از دست دادن.اگه یاد نگیرن باهاش کنار بیان زندگی اینده شون سخت تر میشه.تو

اگه واقعا برای جسی نگرانی باید سرپرستیشو قبول کنی!در غیر این صورت این کارا فقط یه تسکین موقتی واسه اونه.بهرحال بازم از محبتت

ممنونم.

ایزابلا که انگار جواب خاصی واسه دادن نداشت واسه چند لحظه تو فکر بود و بعد گفت:

-بهت زنگ میزنم.

و ازش دور شدم.

به اشپزخونه که رسیدیم جسی رو روی اپن گذاشتم و تند تند بسته ی ماکارونی ها رو باز کردم.خیلی دیر شده بود.حتما بچه ها گرسنن.جسی

تمام مدت کنار من مینشست و بدون اینکه حرفی بزنه فقط به من نگاه میکرد.ا


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...