دانلود رمان انتقام میگیرد به صورت کامل با لینک مستقیم

خلاصه رمان:

حامد چراغ ها را خاموش کرد...
هنوز همهمه ی بچه ها که پشت در دو لنگه کمین کرده بودند فروکش نکرده بود..  
الهام جیغ کوتاهی کشید و بلافاصله صدای ارشیا آمد که ببخشید پایت را لگد کردم حواسم نبود..
همه خندیدند.
الهام غرغرکنان گفت: ببین توروخدا واسه تولد یه الف بچه به چه وضعی کشیده شدیم!
حامد که سعی می کرد خودش را جایی کنار من مخفی کند پچ پچ کنان گفت: خوبه نمردیم و معنیه بچه رو هم فهمیدیم...دوستان عزیز ازین به بعد با صلاحدید سرکار الهام خانم به جای واژه ی نره غول از واژه ی دلنشین بچه استفاده می کنیم! آخه خواهر من کی به دومتر قد و چند صد کیلو میگه بچه!
نیلوفر از جایی نامعلوم اعتراض کرد: کجاش دومتر قد و چند صد کیلو!؟! بنده خدا سیاوش!

 حامد که دقیقا پشت سرم قرار گرفته بود به شانه ام زد..
ناشیانه سر برگرداندم و به طرفش...در تاریکی چشمهایش برق شیطنت باری میزد..
-    کجایی شما مادموازل..؟
-    چی..؟ من..؟ همینجا..!
-    همینجا...آخه دورغم بلد نیستی بگی جوجه خانوم! بگو ببینم کی باعث شده اینجوری بری تو فکر..؟ به جون حامد بدخواه مدخواه داشته باشی...
خندیدم: صبر کن..صبر کن..تند نرو.....دوباره واسه خودت خیال پردازیم نکن..!  
-    اها..حالا اسمش شد خیال پردازی..! ضربان قلبتو منم دارم میشنوم...! میگن این همه استرس واسه پیرزنی به سن و سال شما اصن به صلاح نیستا..
ناخوداگاه دستم رفت طرف قلبم و پیراهنم را چنگ زدم..  
قلبم وحشیانه به درو دیوار تنم می کوبید.
آب گلویم را قورت دادم..
-  

خیر..!

اولا که سخت در اشتباهی قلبم از همیشه ام آرومتر میزنه در ثانی میگن فضولی

برای پیرمردی به سن و سال شما هم چندان خوب نیس! - اتفاقا فضولی کار

پیرمرداس...البته بلا نسبت تمام پیرمردای فامیل شما و خودم و الهام و ارشیا

و نیلوفر و سیاوش و.. - خوبه..خوبه..بسه..سرم رفت چقد حرف میزنی تو...!

دهانش را باز کرد که چیزی بگوید که صدای مشتاق و هیجان زده ی نیلوفر متوقفش

کرد: رسیدن.!. همه سکوت کردن...
جعبه ی انفجار کاغذ رنگی ها را محکم تر

توی دستم فشردم...حالا خودم هم می دانستم که قلبم آنقدر تند میزند که حامد

که در چند سانتی متری ام ایستاده مطمئنا احساسش می کند. صورتم گر گرفته

بود...چرا هر دفعه اینطوری می شدم؟ چرا نمی توانستم خودم را آرام نشان بدهم

و وانمود کنم که نسبت به این قضیه کاملا بی تفاوتم! هر بار بدتر از بار

قبل می شدم...شک داشتم که دفعه های بعدی یکدفعه فلج نشوم و جلویش نقش زمین

نشوم...هربار مثل دفعه ی اول همان حس و حال آشنا به سراغم می آمد. نه

تکراری می شد نه عادت...، توی تاریکی اتاق، مقابل جفت جفت چشمهای سیاهی که

شیطنت آمیز از این سو به آن سو میچرخیدند، توی سکوت، صدای حرف زدنش با حسام

را می شنیدیم که نزدیکتر می شد..استوانه را بین انگشتانم فشردم..باید

بالای سرش منفجر می کردم تا کاغذ رنگی ها توی هوا پخش شود..همهنیم خیز شده

بودند..دستگیره ی در که چرخید حامد توی گوشم گفت طرز کارشو که بلدی پیرزن؟

صدای متین و آرامش بخشش آمد: چرا تاریکه؟ فکر کنم بچه ها امشب نیومدن!حسام

هلش داد به داخل...
یکدفعه چراغ ها روشن شد...صدای سوت و جیغ و دست فضای اتاق را پر کرد...
حالا نوبت من بود...دستپاچه ته استوانه را چرخاندم، قبل از آنکه بفهمم رویش را به کدام طرف گرفته ام...
آخرین چیزی که به خاطر می آوردم چهره ی خندان و متعجب سیاوش بودو...
بعد...
انفجار..!

 فصل اول لیلی
صداهایی نامفهوم توی مغزم می چرخید.
-    من میگم ببریمش دکتر..
_نه چیزی نیست فکر کنم فقط شوکه شده..
-    آخه چرا بهش یاد ندادین طرز کارشو
-    یاد داده بودیم بلد بود..نمی دونم چرا اینجوری شد
-    هول کرده حتما..!
-    بعلهه...معلومه که هل کرده..!
-    الان وقت این حرفا نیست که، حامد یه لیوان آب بیار سریع..
-    لیلی...لیلی خانوم..صدامو میشنوی؟
احساس کردم دستی زیر گردنم رفت و سرم را از زمین بلند کرد..چند قطره آب به صورتم پاشیده شد. ترجیح می دادم از زور شرم و خجالت چشم هایم را باز نکنم. این حس وقتی در من شدت گرفت که از لای پلک های نیمه بازم، سیاوش را در فاصله ای نزدیک به صورتم دیدم...
بچه ها بالای سرم دایره وار ایستاده بودند و با نگرانی نگاه می کردند. سیاوش لبخند گرمی زد و روبه بچه ها گفت: بفرمایین به هوش اومد..
همه نفس عمیقی کشیدن و پراکنده تر شدن.
حامد کنارمان زانو زد و گفت: من که ازت پرسیدم طرز کارشو بلدی یا نه جوجه خانوم...
خجالت زده با نگاهی قدرشناسانه به سیاوش سرم را از روی دستش بلند کردم و در جایم نشستم. اطرافم پر از کاغذ رنگی های ریز و درشت بود. استوانه چند متر آن طرف تر پرت شده بود.  
به حامد نگاه کردم و با بغض گفتم: همه چیو خراب کردم...
حتی در آن موقعیت هم توان نگاه کردن به سیاوش را نداشتم.
ارشیا که صدایم را شنیده بود، در حالیکه شمع ها را روی کیک جاساز می کرد با شوخ طبعی گفت: فدای سرت خواهر من..چیزی که زیاده تولد واسه خراب کردن اصلا می دونی چیه؟ من و حامد و الهام هم تولدمون تو همین ماهه..! این خراب شد یکی دیگه اون یکی خراب شد یکی دیگه..
همه خندیدند.  
لبخند غمگینی زدم خواستم بلند شوم که سیاوش از کنارم با نگرانی پرسید: حالت خوبه؟ می خوای چند لحظه بشین بازم..
سرم را پایین انداختم: نه..خوبم مرسی..
و با خودم گفتم از این خرابتر نمی تونستی بکنی دختر...
به زحمت سر پا شدم. هنوز هم سرم گیج می رفت. مانتوی بلند رنگارتگ گََل و گشادم را تکان دادم تا کاغذ رنگی ها بریزد. این همان مانتویی بود که حاج آقا اسمش را گذاشته بود خلعت دلقک و سیاوش می گفت هارمونی چشم نواز رنگ ها! حقیقتا که نگاه ها چقدر می تواند متفاوت باشد. یکی چشم بسته تمام چیزهای جدید را به سخره بگیرد و یکی دیگر در مسخره ترین چیزها دنبال زیبایی های جدید باشد...
شالم را روی سرم مرتب کردم و با گام هایی لرزان به جمع بچه ها پیوستم که حالا شمع های روی کیک را روشن کرده بودند و سیاوش را به


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...