دانلود رمان عشق یخی کامل به صورت pdf

قلم در دست می گیرم،که از غم داد دلگیرم

کند غم حیله در کارم نمی دانم چه بنویسم

به مویش سخت در بندم به عشقش سخت پابندم

گرفتارم گرفتارم نمی دانم چه بنویسم

غم دل با که می گویم؟که من از دوست می نالم

غمی بالای غم دارم نمی دانم چه بنویسم

درون راهروهای باریک و طولانی سفید،با ردی خاکستری...

کنار اتاق های ردیف و کنار هم

روی تخت فلزی سفید و سرد...سخت...بی جان...

خاموش و بی حرکت... بی صدا... بی نفس

با قلبی یخ زده...با نفسی گرفته...با وجودی ناآرام...

با ریه ایی مریض...از نفس افتاده...

زیر دستگاها و لوله ها ...زیر ماسک اکسیژن

بوی مرگ همه جارا گرفته بود...بوی رفتن...رها شدن...آزادی...

میخواست....

با تمام وجود این رفتن و رهایی را میخواست...

مانیتور بالای سر ضربان نامنظم قلبش را نشان میداد...

قلبی خسته از تپیدن...

صدای بوق بوقش در اتاق میپیچید...به گوش میرسید...

صدای زنده بودنش...

حس شنوایی اش هنوز کار میکرد...

گوش هایش میشنید...

صدا های کم رنگ و پررنگ را...

صداهای ارام و مبهم..

صدای هیاهوی باد ..

صدای برخورد قطرات درشت باران به شیشه...

صدای زم*س*تان...

صدای دعا خواندن زنی...

التماس های گوش خراش مردی

نفرین کردن مادری ...

صدای زجه ها .. گریه ها .. پشیمانی ها .. حسرت ها و داغ ها

صدای معصومانه کودکی که بیتابانه مادرش را صدا میزد...مادرش را میخواست...

صدای تیام را

فصل اول

هوای شهریور ماه رو به خنکی میرفت...رو به آخر...آخر تابستان...

بوی پاییز می آمد... بوی عشق و زندگی...بوی مهر...

ابرها کم کم کنار میرفت...بوی نم باران را هنوز می شد حس کرد...

رد این بو تا کوچه ای در دل شهر حس می شد...

کوچه ی دنجی که با تمام آلودگی شهر هنوز سرسبز و تازه به نظر می رسید...

کوچه ای که بوی خاک باران خورده اش ساکنین رو سرم*س*ت میکرد...

نکیسا در تکاپوی آماده شدن برای مراسم برادرکوچکش بود...لباس های مختلف و رنگارنگش روی تخت خود نمایی میکرد...برای خود سالن مدی راه انداخته بود..

آخرین شب های تابستان،یه شب زیبا پر از حس زندگی...شبی آرام مانند تمامی شب ها..

شب خواستگاری امین راد،مهندس نقشه کشی شرکت برلن، شرکتی که با دوست و همکلاسی خود راه اندازی کرده بود..

پسری شر و شیطون...با قیافه ی تقریبا جدی و پر جذبه...صدایی بیش از حد زیبا و دلنشین.. چشمان تیله ایی به سیاهی شب...

صدای بم...گیرا و خش دارش گوشه هر شنوایی را نوازش میداد...

او بسیار خوش سخن و بقول احسان مجلس گردان بود....

پسری خودساخته...خود باور و البته کمی بی اخلاق...

لقب بداخلاق بهترین گزینه برای صدا کردنش در شرکت بود، خودش از این لقب خوشش می امد...می پسندید...

امین حد وسط نداشت،گاهی خیلی خوب،گاهی زیادی بد...

انگار که دو وجه یا شاید دو شخصیت داشته باشد،

همانند جوزا ،او قطعا متولد خرداد بود...

نکیسا هنوز درگیر بود ...

نمیتوانست درست تصمیم بگیرد...این مراسم برایش اهمیت خاصی داشت،دلش نمیخواست ظاهرش کوچکترین ایرادی داشته باشد...

کلافه از انتخاب نکردن لباس مورد نظر از اتاق خارج شد...

مثل همیشه،باید به سراغ او میرفت...تا از او کمک بخواهد...

سراغ برادرش،

نظر یک مرد برای انتخاب لباسش مهم بود،مخصوصا برادر کوچک و خوش سلیقه اش،امین...

با شتاب و عجله از پله های مارپیچ چوبی پایین آمد ... خود را به اتاق سراسر طرح چوبی رساند ...

بی انکه در بزند،دستگیره در را پایین کشید و در را باز کرد ...امین پشت به او روبه روی آینه قدی ایستاده بود...

صدای سراسر شادی و جیغ مانندش به هوا رفت، تا به حال امین را این گونه ندیده بود،برادر کوچکش در کت و شلوار رسمی و شیک بیش از حد براندازه شده بود..

دل خواهر برای او ضعف رفت....

امین حتی در محل کار هم لباس رسمی نمی پوشید،تیپش همیشه اسپرت... زیبا و البته مردونه بود....

نکیسا فکر نمیکرد امین برای امشب این همه به خودش برسد...بابت این قضیه کاملا نگران بود اما حالا با دیدن قد و بالای داماد مانندش،شگفت زده شده بود...

با صدایی که هم ذوق،هم شیطنت وهم قربان صدقه مانند بود نزدیک شد...

نکیسا-خدا به داده عروس خانم برسه امشب،چه جوری میخواد طاقت بیاره بنده خدا

میگم.. شلوار راحتی تو بیار... شاید شب موندگار شدیا...

و چشمکی حواله چشمان سیاهش کرد...

امین با لبخندی محو و دلنشینی به نکیسا خیره شد ... در حالی که گره کرواتش را محکم میکرد

-نترس شما...با اورژانس هماهنگ میکنم،دختر مردم یه موقع تلف نشه...

"اووووووه خودشیفته ی از خود راضی..."

نکیسا-انقدر به خودت مطمئن نباش داداش جون...

به سختی او را راضی به رفتن به این خواستگاری کرده بودند،

او عقیده داشت فعلا برایش زود است ....تا به حال از کسی خوشش نیامده بود....کسی که در حد و مرز خودش باشد...

کسی که حداقل از او خوشش بیای...

شاید هم اصلا زاییده نشده بود...

او میخواست امشب با مطرح کردن خودش به نحو احسنت چشم عروس را در آورد و از همه نظر سر باشد...

مادر و خواهرش زیادی از دخترتعریف کرده بودند ،البته فقط از اخلاق و منشش..

از شخصیت بی نظیر و مهربانش ...

یادش آمد که نکیسا شب قبل گفته بود: چهره مهم نیست، سیرت باید زیبا باشه ..صورت بعد از چند وقت عادی میشه.. خوب بودن مهمه...

امین در خیالش با خود می گفت: چقدر زشته که آنگونه او را آماده رو به رویی میکنند..

خودش پسره خیلی زیبا و معرکه ایی نبود،

چهره اش خیلی معمولی... اما گیرا و جذاب...

بدون داشتن زیبایی های اساطیری... تقریبا خوش قیافه و دختر پسند به نظر می رسید...

شاید به خاطر چشمان زیادی سیاهش بود...

بلاخره تمام اعضای خانواده راد اماده شدند...فقط منتظر برادر بزرگ و همسرش بودند..

امین کاملا خونسرد و آرام. .. هر از گاهی لبخندی شیطانی مهمان لبهای برجسته و مردانه اش میشد..

بی خیالی بیش از حدش کاملا مشهود بود...

احسان و مهسا هم از راه رسیدند...

"اووووه این همه تشکیلات و به خود رسیدن واسه خاطره یک دختره ایکبیری و زشت؟؟!!"

این فکری بود که از ذهنش گذشت ....

از همین حالا میدانست چه بهانه ایی برای رد این زیبای خفته دارد ..

زیبایی بیش از حدش...

با دو ماشین راهی خانه عروس احتمالی شدند ،چقدر کلافه میشد وقتی لقب داماد و عروس را از دهان کسی میشنید،یک لقب لوس و مسخره وقتی هنوز خبری نبود ..سعی زیادی داشت که مشتش در فک کسی فرود نیاید...

و یا با حرف های تلخش کسی را آزار ندهد...

بدتر از همه دسته گلی بود که باید در دست میگرفت...

به بهانه درست کردن کرواتش او را به دست احسان سپرد ،سپس خود را به ان راه زد و راهش را به طرف در خانه کج کرد ..

احسان با حرص گفت :یه موقع گم نشی ؟!!

- کجا؟

- تو کوچه ی علی چپ....

امین لبخندی زد

امین-میخوام تست هوش بگیرم،ببینم میتونن تشخیص بدن خواستگار کیه؟

مهسا چشم غره رفت...نکیسا و مامان شیرین و علی جون خندیدن....

علی پدرشان بود که او را علی جون صدا میکردند...

همیشه شکایت میکرد و غر میزد که این همه جون کندم و خون جگر خوردم بابا شدم،اونوقت یه بابا هم به من نگفتید..

فقط مهسا،عروسش بود که گاهی او را پدر جون صدا میکرد.. خود را لوس میکرد برای پدر شوهر مهربان و خوش تیپش..

نکیسا زنگ را فشرد...

همراه با لبخند کجی به امین،در را باز کرد و وارد حیاط کوچک و نقلی خانواده صارمی شد...

در لحظه ی آخر احسان گل ها را به دست نکیسا سپرد و همراه همسرش وارد شد...

خانم و آقای صارمی در چهار چوب در ایستاده بودند... تا ضمن خوش امد گویی انها را به داخل سالن راهنمایی کنند....

خانم صارمی بسیار آراسته و خوشرو با مهمانان رو به رو شد

سلام و احوال پرسی گرمی به راه افتاد...

امین به او خیره شده بود.. زن زیبایی بود ...چهره ی بسیار دلنشینی داشت ..

همینطور آقای صارمی که بسیار خوش پوش و برازنده بود....

با خود فکر کرد" پس آن دخترک بیریخت به چه کسی رفته...نکند در جوب پیدایش کردند همراه با لبخندی شیطانی درنظریه خود گفت جوبی پر از لجن و جلبک"

آقای صارمی دستش را به طرف امین گرفت..محکم و مردانه...

فشار دستان آقای صارمی افکار پلید را از اودور کرد...

بعد از چند دقیقه روی مبل های نرم و راحتی جای گرفتند..

نگاهش در خانه کوچک و ساده چرخ خورد.. همه چیز ساده و تمیز بود،

نه مبل های آنچنانی و گران قیمتی...نه فرش های دست باف ارزش مند...

باز هم لبخند پلیدی زد ...

دانه دانه بهانه ها در مغزش جمع و تفریق میشد...

امین پسره ظاهر بین و مادی نبود، اما برای فرار از ازدواج و خواستگاری های رنگارنگی که مادرش و نکیسا ترتیب می دادند،از هر چیز کوچکی ایراد میگرفت،لج میکرد و غر میزد...

همگی در حال صحبت و حرف های معمولی بودند و ازهر دری حرف میزدند..

اقای صارمی نگاهی به داماد انداخت که سر به زیر و آرام نشسته بود و جز گلهای قالی به جایی نگاه نمیکرد

نگاهی تحسین امیز،به حجب و حیا و شخصیت دامادش...

نمیدانست او در مغز شیطان خود چه فکرها که نمیکند....

حرفایشان گل انداخته بود که شیرین با صدای نسبتا بلندی گفت: پس عروس خانم تشریف نمیارن ما روی ماهشون رو ببینیم؟؟

امین تکانی خورد...

همگی ساکت شدند...بهم نگاهی انداختند....


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...