دانلود رمان بی تو هرگز pdf

خلاصه رمان:همیشه از پدرم متنفر بودم! مادر و خواهرام رو خیلی دوست داشتم؛ اما پدرم رو نه ...آدم عصبی و بی حوصلهای بود. بد اخلاقیش به کنار، می گفت: دختر درس میخواد بخونه چکار؟ نگذاشت خواهر بزرگ ترم تا چهارده سالگی بیشتر درس بخونه... دو سال بعد هم عروسش کرد؛ اما من، فرق داشتم... من عاشق درس خوندن بودم! بوی کتاب و دفتر، مستم می کرد. می تونم ساعتها پای کتاب بشینم و تکان نخورم... مهمتر از همه، میخواستم درس بخونم، برم سر کار و از اون زندگی و اخلاق گند پدرم خودم رو نجات بدم .چند سال که از ازدواج خواهرم گذشت... یه نتیجه دیگه هم به زندگیم اضافه شد... به هر قیمتی شده نباید ازدواج کنی!
شوهر خواهرم بدتر از پدرم، همسر ناجوری بود، یه ا*ر*ت*ش*ی بداخلاق و بی قید و بند... دائم توی مهمونیهای باشگاه افسران، با اون همه ف*س*ا*د شرکت می کرد؛ اما خواهرم اجازه نداشت، تنهایی پاش رو از توی خونه بیرون بذاره! م*س*ت هم که میکرد، به شدت خواهرم رو کتک می زد. این بزرگترین نتیجه زندگی من بود... مردها همه شون عوضی هستن... هرگز ازدواج نکن! هر چند بالاخره، اون روز برای منم رسید... روزی که پدرم گفت، هر چی درس خوندی، کافیه .
بالاخره اون روز از راه رسید... موقع خوردن صبحانه، همون طور که سرش پایین بود ...
با همون اخم و لحن تند همیشگی گفت: هانیه؛ دیگه لازم نکرده از امروز بری مدرسه!  
تا این جمله رو گفت، لقمه پرید توی گلوم وحشتناکترین حرفی بود که می تونستم اون موقع روز بشنوم! بعد از کلی سرفه، در حالی که هنوز نفسم جا نیومده بود به زحمت خودم رو کنترل کردم و گفتم: ولی من هنوز دبیرستان ...
خوابوند توی گوشم! برق از سرم پرید... هنوز توی شوک بودم که اینم بهش اضافه شد .
–    همین که من میگم... دهنت رو می بندی میگی چشم! درسم درسم، تا همین جاشم زیادی درس خوندی.
از جاش بلند شد... با داد و بیداد اینها رو میگفت و میرفت. اشک توی چشمهام حلقه زده بود؛ اما اشتباه میکرد، من آدم ضعیفی نبودم که به این راحتی عقب نشینی کنم .
از خونه که رفت بیرون... منم وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم برم مدرسه. مادرم دنبالم دوید توی خیابون...
–    هانیه جان، مادر... تو رو قرآن نرو... پدرت بفهمه بدجور عصبانی میشه! برای هردومون شر میشه مادر... بیا بریم خونه.  
اما من گوشم بدهکار نبود... من اهل تسلیم شدن و زور شنیدن نبودم... به هیچ قیمتی!
چند روز به همین منوال می رفتم مدرسه... پدرم هر روز زنگ می زد خونه تا مطمئن بشه من خونهام. می رفتم و سریع برمی گشتم... مادرم هم هردفعه برای پای تلفن نیومدن من، یه بهانه میاورد... تا اینکه اون روز، پدرم زودتر برگشت ...
با چشمهای سرخش که از شدت عصبانیت داشت از حدقه بیرون میزد بهم زل زده بود! همون وسط خیابون حمله کرد سمتم... موهام رو چنگ زد و با خودش من رو کشید تو... اون روز چنان کتکی خوردم که تا چند روز نمی تونستم درست راه برم ...حالم که بهتر شد دوباره رفتم مدرسه، به زحمت می تونستم روی صندلیهای چوبی مدرسه بشینم ...هر دفعه که پدرم میفهمید بدتر از دفعه قبل کتک میخوردم! چند بار هم طولانی مدت زندانی شدم؛ اما عقب نشینی هرگز جزء صفات من نبود.
بالاخره پدرم رفت و پروندهام رو گرفت، وسط حیاط آتیشش زد! هر چقدر التماس کردم! نمرات و تلاشهای تمام اون سالهام جلوی چشمهام می سوخت... هرگز توی عمرم عقب نشینی نکرده بودم؛ اما این دفعه فرق داشت... اون آتش داشت جگرم رو می سوزوند... تا چند روز بعدش حتی قدرت خوردن یه لیوان آب رو هم نداشتم، خیلی داغون بودم ...
بعد از این سناریوی مفصل، داستان عروس کردن من شروع شد؛ اما هر خواستگاری میومد جواب من، نه بود و بعدش باز یه کتک مفصل! علی الخصوص اونهایی که پدرم ازشون بیشتر خوشش می اومد؛ ولی من به شدت از ازدواج و دچار شدن به سرنوشت مادر و خواهرم وحشت داشتم، ترجیح می دادم بمیرم اما ازدواج نکنم  
به خدا توسل کردم و چهل روز روزه نذر کردم، التماس می کردم... خدایا! تو رو به عزیزترینهات قسم... من رو از این شرایط و بدبختی نجات بده... هر خواستگاری که زنگ می زد، مادرم قبول می کرد... زن صاف و سادهای بود! علی الخصوص که پدرم قصد داشت هر چه زودتر از دست دختر لجباز و سرسختش خلاص بشه... تا اینکه مادر علی زنگ زد و قرار خواستگاری رو گذاشت.
شب که به پدرم گفت، رنگ صورتش عوض شد... طلبه است؟ چرا باهاشون قرار گذاشتی؟ ترجیح میدم آتیشش بزنم اما به این جماعت ندم... عین همیشه داد می زد و اینها رو می گفت... مادرم هم بهانههای مختلف می آورد... آخر سر قرار شد بیان که آبرومون نره؛ اما همون جلسه اول، جواب نه بشنون؛ ولی به همین راحتیها نبود. من یه ایده فوق العاده داشتم! نقشه ای که تا شب خواستگاری روش کار کردم. به خودم گفتم)خودشه هانیه! این همون فرصتیه که از خدا خواسته بودی، از دستش نده(  علی، جوان گندم گون، لاغر و بلندقامتی بود... نجابت چهره اش همون روز اول چشمم رو گرفت. کمی دلم براش می سوخت؛ اما قرار بود قربانی نقشه من بشه .
یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم. وقتی از اتاق اومدیم بیرون... مادرش با اشتیاق خاصی گفت: به به، چه عجب! هر چند انتظار شیرینی بود؛  اما دهنمون رو هم می تونیم شیرین کنیم یا...
مادرم پرید وسط حرفش... حاج خانم، چه عجله ایه؟ اینها جلسه اوله همدیگه رو دیدن، شما اجازه


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...