دانلود رمان مجازی به صورت Pdf با لینک مستقیم

خلاصه رمان:

از زبون مسیـــح
رو تخت دراز کشیده بودم و آرش و کیان روبه روم رو کاناپه لم داده بودن
کیـان:مسیـح ،امشب مهمونیه هسـتی؟
من:نه امشـب قراره آقای مجیـدے رو ببینم!
کیان:همون آهنگسازه؟؟
آرش :آره دیــگهـ
کیان:فلن
کپیدی؟
کیان:حال داریا کجا برم؟؟ بعد از چن لحظه خودشو پرت کرد جفتم...با بیخیالی چشمامو بستم عادتش بود بیشتر مواقع پیش من میخوابید
از زبون دلارام:
صبح با صدای مامان ک اروم نوازشم میکرد بیدارشدم و ب مامی صبح بخیر گفتم پاشدم رفتم توcwوبعد از انجام عملیات اومدم بیرون موهامو
کنار بستم ک چون مقنعم کوتاه بود از زیر مقنعه میومد بیرون مانتو و شلوارفُُرممو هم پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون ب بابا و دانیال )داداش بزرگترم(صبح بخیر گفتم و رفتم اشپزخونه پیش مامان ک بزور دوتا لقمه چیز کرد تو دهنم ک مخم برا امتحان کار بده و از مامان خدافظی کردم
ک بابا گفت میرسونمت دلارام وایسا
+باشه بابا و بعد رفتم دم در و کفشامو پوشیدم ک ست کیفم بود و منتظر بابا وایسادم ک بیاد باهم رفتیم و سوار ماشین بابا شدیم حرکت ک
کردیم بابا گفت-دلارام عزیزم این امتحانه اخرتوهم با سربلندی ب پایان برسون تا موفق باشی+چشم باباجونم بعد از ۳۰مین ک رسیدیم ب
مدرسه از بابا خدافظی کردم پیاده شدم رفتم پیش بچه ها و باهم رفتیم سر کلاس وقتی برگه های امتحانوودادن پووووف هیچکدومو ک بلد نیسم
همه سوالارو پیچیده کردن اَهَــــــــ با گرفتن و دادن تقلب بالاخره اخرین امتحانمونم تموم کردیم و از مدرسه اومدیم بیرون ک
مانیا:بیاین پیاده بریم
من :شک نکن  
پسره ک فک میکرد الان پاچه پاره بازی در میارم ،تا دید فقط گفتم اشکالی نداره پیش میاد تشکر کرد و رفت منم رفتم تو  سرویس بهداشتی  
اونجا و مانتومو تمیز کردم و برگشتم پیش بچه ها ک همونجا نشسته بودن داشتم میرفتم ک دیدم وااااا عکس اون پسره و ی کارتی ب همراه
شمارشو دو شماره دیگ و دو عکس دیگ افتاده رو زمین
با تکون دستی بیدار شدم...
چشمامو که باز کردم با نیش باز کیان روبه رو شدم
با صدای خش داری گفتم:نمیبینی خوابم ،چته ؟؟
کیان:داریم میریم منو آرش کاری نداری؟
-فقط گمشـو کیان همین.  
کیان:اََی به چشـم جیگـر....
بعد ازچند دقیقه یادم اومد که قرار شام داشتم با آقای مجیدی....


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...