دانلود رمان بچه مثبت به صورت کامل با لینک مستقیم

خلاصه رمان:

-کوفت بی ادب، چته؟
-طرف اومد. بدو مِِلی، اومدش.
-ایول، من که حاضرم، بشین و تماشا کن.
موهای وحشیم رو با فشار زیر مقنعم فرستادم ولی از اون جا که یه عالمه ژل و تافت روشون خالی کرده بودم به هیچ صراطی مستقیم نبودن و از جاشون جم نمی خوردن ،بنابرین بی خیال حجاب و این حرفا شدم و به سمت اون که حالا تو یک قدمیم بود ،برگشتم.
صدام رو کمی کلفت تر از حد معمول کردم و گفتم:
 -سلام علیکم برادر.
جا خورد و فقط یک ثانیه نه بیشتر نگاهش رو به چشمام دوخت و من تونستم چشمای خیلی مشکیش رو ببینم. طبق معمول همیشه نگاهش رو به کفش هاش دوخت و جواب سلامم رو داد و خیلی مودب گفت :
 -فرمایشی داشتید؟
با صدایی که از زور خنده کمی بلندتر از لحن اولم بود گفتم:
 -بله ،می خواستم بدونم شباهت من و کفشاتون چیه که تا منو می بینید یه اونا نگاه می کنید؟
صدای خنده ی دوستام بلند شد. بدون این که نگاهشون کنم دستم رو به نشونه ی سکوت بالا بردم و با دست دیگم که تو مسیر نگاه برادرمون قرار داده بودم، شروع به زدن بشکن کردم و گفتم:
 -ببین با حرکت دستم سعی کن نگاهت رو بالا بیاری تا بهت نشون بدم دقیقا کجام. زیر لب "استغفر ا..." گفت. سرش رو بالا آورد البته نه با حرکت دست من که دقیقا جلوی صورتم قرار داشت، بلکه جهت نگاهش به سمتی بود که می تونم قسم بخورم حتی یه مگس مونث هم از اون جا رد نمی شد.
پوفی کشیدم و گفتم:
 -نه داداش من، این طوری نمیشه. حتما پیش یه متخصص بینایی و یکیم شنوایی برو چون این بار با صوتم نتونستی پیدام کنی.
و بشکن دیگه ای زدم.
 -فرمایشتون رو نگفتید.
در حالی که از این همه متانت و صبرش پوزم در آستانه ی کش اومدن بود، گفتم:
 -همین دیگه، می خواستم تستتون کنم ببینم بعد از این دو سالی که با هم
همکلاسی بودیم بیناییتون بهبود پیدا کرده که دیدم انگار خدا هنوز شفاتون نداده.
باز هم بدون این که نگاهم کنه گفت:
 -خب اگه تستتون تموم شد، با اجازه.
کیفش رو روی شونش مرتب کرد و از کنارم گذشت. با حرص پام رو روی زمین کوبیدم و به این فکر کردم که تو این دو سال که چندین بار سعی در اُسُکل کردن طرف داشتم، به هیچ نتیجه ی مثبتی نرسیدم.
یکی محکم زد پس سرم.
 -درد بگیری کوروش، دستت قلم شه!
کوروش با لبخند گفت :
-خوردی هان؟ هستش رو تف کن.
براش پشت چشمی نازک کردم و گفتم :
 -جوجه رو آخر پاییز می شمارن کوری جونم.
قبل از این که جوابم رو بده، نازنین با صدای جیغ جیغوش گفت:
 -وای بمیری ملی، کشتیمون از خنده.
 -وای راست می گی؟ اگه می دونستم تو با خندیدن می میری و دست از سر ما برمی داری هر روز برادرمون رو تست می کردیم.
بهروز اومد بزنه پس کله ام که جا خالی دادم و اون با عصبانیت ساختگی گفت :
 -هوی، با ناناز من درست صحبت کن.
حالت عق زدن به خودم گرفتم و گفتم :
 -نانازش، عـق!
 -کوفت.
شقایق وسط پرید و گفت:
 -بریم کافی شاپ مهمون من.
یلدا که یه نمه فاز مثبت بودنش فعال بود گفت :
 -وای نه بچه ها، پنج دقیقه دیگه کلاسمون با سهرابی شروع میشه، این بار اگه نریم پدرمون رو درمیاره.
کوروش گفت :
 -نترس بابا، این دیگه دست ملیسا رو می ب*و*سه که باز واسه سهرابی فیلم بازی کنه و خرش کنه.
هر شش نفرمون به سمت کافی شاپ حرکت کردیم. بچه های دانشگاه به ما اکیپ شش تایی ها می گفتن. کافی شاپ نزدیک دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود و به زور جایی واسه نشستن پیدا کردیم و حسابی شقایق رو تیغ زدیم.
 -ملیسا؟
 -هوم؟
 -نکنه متین برات دردسر درست کنه .
 -متین دیگه کدوم خریه کوری جونم؟
 -صد بار گفتم کوری نه و کوروش خان، متینم همین برادرمونه دیگه.
یلدا با دهن پر گفت:
 -گناه داره، دیگه اذیتش نکن.
 -اََه اََه، هنوز نفهمیدی با دهن پر نباید حرف بزنی؟ و رو به کوروش ادامه دادم:
 -نترس بابا، برادرمون اهل لو دادن و اینا نیست. اگه بناش به دردسر درست کردن بود، دو سال پیش تا حالا این کار رو می کرد.
بهروز گفت :
-آره بابا، من شنیدم خرش تو حراست خیلی می ره.
شقایق که قصد داشت بلند شه گفت:
 -خدایی خیلی پسر آقاییه.
رو به شقایق با حرص گفتم :
 -چیه؟ نکنه پسندیدیش؟
 -اولالا، تصور کن شقایق و متین، فتبارک ا... احسن الخالقین.
 -شقی بپا بیرون که می رین رو کفشت ضربدر بزنی تا تو رو با دخترایی که کفشاشون شبیه کفشتن اشتباه نگیره. احتمالا از خونه هم بیرون نمیای مبادا یه مورچه نر نگات کنه.
شقایق با بی خیالی همی

 


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...