دانلود رمان عروس خون بس به صورت کامل

خلاصه رمان:چه کسی بود نگاه معصومت را ببیند،وقتی به جرم دختر بودن ،همچون بره قربانی تو را به مسلخ میبردند،برادرانت پدرت مردان طایفه ات کشتند،تو را به بردگی فرستادند ،به جایی که به خونت تشنه بودند ،خودشان پشت سر تو به تماشا ایستادند زنده به گور شدنت را.چه کسی بود که کمر خم شده تو را ،از این همه بی عدالتی ببیند.تو ای مرد ایرانی ،تو که پر از ادعای ناموس پرستی هستی ،آن لحظه که خواهرت را دخترت را به دست دشمنت سپردی هم ادعای مردانگی داشتی؟
 
این کتاب مخاطب خاص ندارد.تنها برای همدردی با دخترانی از جنس من وتو که قربانی خون بس شدند

 هوا گرگ ومیش بود. روستا در سکوت غریبی فرو رفته بود .تنها صدای گرگ هایی که اطراف روستا پرسه می زدند هر از گاهی سکوت کوچه ها را میشکست. و نور ضعیفی از بعضی پنجره های خانه ها به بیرون میتابید که نشان از سحرخیزی اهل روستا می داد.
زن بیدارشده بود و نگاهی به بچه هایش که معصومانه خوابیده بودند انداخت.یه دختر و سه پسر حاصل زندگی آرام وساده شان بود.به طرف شوهرش رفت در خواب عمیقی بود.زمستان بود و به قول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.زن به طرف چاه رفت آب یخ زده بود. به طرف سطل های آبی رفت که قبلا پر کرده بود یخ روی آب را شکست به طرف اجاق برد آتش را روشن کرد آب را روی آتش گذاشت تا گرم شود. سرما به تمام بدنش نفوذ کرده بود ولی وظیفه اش را به خوبی بلد بود نه تنها او بلکه وظیفه تمام زنان روستا بود.آب گرم شده بود سطلها رو به طرف اتاق برد کتری را پر از آب کرد و روی چراغ نفتی که وسط اتاق بود گذاشت .بعد از این کارها شوهرش و بچه ها را بیدار کرد تا نمازشان قضا نشود. خانواده شش نفریشان دور سفره نشسته بودند.مشغول خوردن صبحانه بودند که صدای تیر تفنگی بلند شد.دل زن در سینه لرزید همه اهل روستا با شنیدن صدا از خانه هایشان بیرون آمدند. مردان روستا با عجله به طرفی میدودند.صادق شلوارش را پوشید و همگام با مردان روستا به طرف محل حادثه رفتند. به محل حادثه که نزدیک شد دلشوره عجیبی به سراغش امده بود مثل حیوانی که وقوع زلزله را قبل از زلزله احساس میکند. پاهایش یارای رفتن نداشت.  
برادرش سعید تفنگ به دست بالای سر پسری جوان غرق درخون ایستاده بود.باورش نمیشد قدرت هیچ کاری را نداشت دستهایش را برسرش کوبید و روی زمین نشست.مردان ده که متوجه او شدند زیر بغلش را گرفتند. هیچکس نمیدانست باید چه کار کنند. همه ان جوان را که غرق در خون افتاده بود میشناختند .جوانی بود از روستای پایین سعید دلباخته خواهرش شده بود ولی به دلیل اختلافات چندین ساله اهالی روستا هیچکس راضی به این ازدواج نبود.اما هیچکس دلیل این حادثه ناگهانی را نمیدانست.
 **
به ساعت نکشید که اهالی روستا پایین با تفنگ و چماغ و چوپ به روستای آنها سرازیرشدند.سعید در خانه تنها برادرش نشسته بود و پشیمان از کاری که کرده بود سر بر زانو گذاشته بود.هیچ صدای نمی آمد بچه ها سر فروبرده به زیر منتظر وقوع حوادث بعدی بودند.تنها زن خانه هر از گاهی نگاهی به دختر نورسیده خود میکرد و از فکری که به سرش می آمد تنش به لرز میفتاد.
در خانه به شدت کوبیده می شد. بالاخره رسیده بودند سعید نگاه غم زده خود را به روی برادرش انداخت .صادق بلند شد برادرش را به طرف پشت بام فرستاد تا فرار کند اگر در باز میشد برادرش را زنده نمیگذاشتند.مردم عصبانی همچنان بر در میکوبیدند.صادق به طرف در رفت آن را باز کرد اولین کسی که وارد شد پیرمردی عصبانی چوپ به دست با مشت به سینه صادق کوبید او را به عقب هل داد وارد حیاط شدند  
-برادر نامردت کجاست همین الان تحویلش بده تا خانه ات را به آتش نکشیدم
-سعید اینجا نیست
پیرمرد اب دهانش را روی زمین ریخت بی توجه به حرف صادق به طرف در خانه رفت آن را به شدت باز کرد و همزمان صدای جیغ زن و دخترصادق بلند شد و تنها پسر بزرگ صادق که هشت سالش بود مردانه دستش رو باز کرده تا خواهر ومادرش وب رادران کوچکش را در پناه خود بگیرد.و با خشم به پیرمرد عصبانی نگاه میکرد.پیرمرد وقتی دید سعید انجا نیست نگاهی به بیرون کرد با اشاره او دو پسر جوان به داخل اومدند با


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...