دانلود رمان استاد متجاوز من فصل دوم کامل

خلاصه از رمان استاد متجاوز من :

با اخم بهم اعلام کرد: چیکار می‌کنی سه ساعته؟ هنوز تموم نشد؟
آخری بشقابم آب کشیدم و برگشتم سمتش و با تیره بختی گفتم: ب...آری خ..خانم. ت.. تم..موم شد.
با چندش اظهار کرد: خیلی خوب بیا برو حموم تنت بوی گند گرفته شرایط فعلی کدخدا میاد کلام بارت میکنه، میدونی که از کثیفی بدش میاد.
با شنیدن لحن بدش حرصی شدم البته حرفی نزدم و گفتم: چ.چش...م.
از اشپزخونه رفت خارج و با بغض و کینه دوزی پیشبندمو دراوردم و پرت کردم روی صندلی و دستی به صورتم کشیدم.
از اشپزخونه رفتم خارج و به پذیرایی پهناور عمارت روبروم خیره شدم. عمارت شاهرخ خان. وسیله ی انتقام اینجانب و معاند همسر دیرین اینجانب، دامون.اروم تکان کردم به سمت اتاق کوچیک ته تالار که اختصاصی خدمتکارا بود.هه، خدمتکار!

رفتم توی اتاق و تو آیینه به فیس ی خودم خیره شدم. چشمای آبی‌رنگ براقم دیگه شعف پیشین و نداشت. صورتم رنگ پریده و بی روح.
چشمام خالی از هر احساساتی به مشقت کارایی کردم یه گزاره سوای لکنت بگم و نفسم و حبس کردم و با مشقت گفتم: م..اینجانب ایس..سان دادمهر هس..ستم. سریع رفتم حموم و پایین دوش آب داغ و بخار چشام و بستم و برگشتم به دوسال پیش. به اتفاقایی که زمین خورد، به زندگیم که از هم پاشید. |
یادم میاد سپس اون تصادف دوماه توی کما بودم و با اسیبی که به سرم خورد آن‌گاه دوماه به هوش اومدن حافظمو به صورت موقت از دست داده بودم، همچنین اقتدار تکلم.
سپس دو هفتع که همگی چیز یادم اومد با‌گاز دادخواست جدایی دادم و حتی نخواستم باهاش کلام بزنم. هزار توشه پیغام پسغام پیامبر بود ولی اینجانب راضی نشدم، دست خودم نبود. دلم سرد گردیده بود.
آن‌گاه اینکه با تمرین و شقاوت تونستم به سخن بیام همین لکنت وار سخن کنم بهش زنگ زدم و با ناله گفتم طلاقم بده و گفتم که چه بلایی سرم اورده. گفتم که دیگه نمیتونم حرف کنم گفتم که تا تونسته نابودم کرده.
اون از بیخ نابودم کرد، اولش دخترونگیم، بعدم مکر، بعدم اون تصادف لعنتی که منجر و بانیش گردیده بود.

دامون هم از احساس مصیبت وجدانش راضی شد و طلاقم اعطا کرد. آن گاه اینکه جدایی گرفتم وجودم شد پر‌از کینه ورزی و عناد. میخواستم انتقام بگیرم. هنوزم میخوام.
میخوام نابودش کنم، همونطور که‌این نابودم کرد. فهمیدم چه غلطی داشت می کرد و متوجه شدم افسر نهفته بوده و بخاطر عشق و علاقه ای که تو قبل به بارانا داشت اونو خلع سکو و منزلت کردن زیرا بارانا همدست شاهرخ و گروهشه.
هم اکنون اونم برای برگشتن به جایگاهش میخواد شاهرخ که مدیریت باند پهناور قاچاقه رو بازداشت کنه. حال اینجانب اینجام که بازدارنده تک تک کاراش بشم. نزارم به خواستش برسه. به بهونه ی دانشکده به بابا و مادرم گفتم که میخوام تبریز درس بخونم و اونام از واهمه اینکه افسردگی نگیرم اعتراض نکردن منم انتقالی گرفتم اومدم تبریز و به بهونه ی خدمتکار شدن پام به‌این عمارت گشوده شد.
شاهرخ خان کد خدا ۳۲ ساله ای که احساس می کنم به اندازه ی کل کشور ایران پول داره و از بس رقمشون بالاس تو تک تک کشورهای فرنگی اکانت داره و با پولاش داره اکنون میکنه.
هم اکنون انگیزه اینجانب اینه نزارم دامون به منظور هاش برسه. اولی ضربه ای که میخوره میفهمه اینجانب تو خونه ی دشمنش هستم. با لذت چشمامو گشوده کردم چهرش اون لحظه دیدنیه.

لینک رمان استاد متجاوز من بدلیل بی محتوا بودن از سایت حذف شد

 


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...