دانلود رمان ارباب یا برده به صورت pdf

اینکه تو ارباب باشی یا برده؟ سوالی هست که فقط خودت میتونی بهش جواب بدی.

اینکه تو ارباب باشی یا برده؟ سوالی هست که فقط خودت میتونی بهش جواب بدی.

اینکه تو انتخاب کنی به کسی دستور بدی! بهش درد و لذت بدی ! یا اینکه بخوای دستور بگیری و درد و لذت رو بگیری انتخاب خودته.

اما من نمیتونستم انتخاب کنم.

از بچه گی به من گفتن باید ارباب باشی.

اربابی که غرور تو چشماش بی داد کنه.

نفس برده اش با دیدنش بریده بریده بشه.

اربابی که برده اش با شنیدن صدای پاشنه های کفشش از ترس به خودش بلرزه یا از خوشحالیش له له بزنه و پاشو لیس بزنه.

اما من...

من دوست دارم برده باشم. برده مردی باشم که با شنیدن صدای محکم راه رفتنش دلهره بگیرم.

قدرت نگاه کردن تو چشم هاش رو نداشته باشم. در مقابل غرور اون... غرور من هیچ باشه.

من میخواستم به جای ارباب... برده باشم.

به لباس چرمی که پوشیدم نگاه کردم.

امشب یه مراسم دورهمی بین ارباب هاست.

بنیان گذار این این مراسم در این برهه زمانی و جمع کردن میستر ها و میسترس ها پدر منه.

پدر من دوست داره تک دخترش یه میسترس مغرور و لوند باشه که غرور مرد ها رو میزارش تو جیبش.

اولین باره تو همچین مراسمی شرکت میکنم. استرس زیادی دارم و بدتر از همه این هست که یک برده هم باید همراهم داشته باشم.

به اسلیو گرلی که برهنه روی زمین کنارم چهاردست و پاست نگه کردم.

صورتش رو به ساق پام میمالید و خودشو برام لوس می کرد.

سه روزی میشد که سرپرستیش رو قبول کردم اونم در واقع مجبور بودم.

دختر زیبا و لوندی بود.

ای کاش میتونستم منم یک برده باشم. برده یک مرد ...

زنجیر قلاده اشو گرفتم و گفتم:

-امشب برده خوبی باشی جایزه داری.

چشماش از خوشحالی برق زد. سریع ساق پای برهنه و سفیدم رو لیس زد.

خوشم نیومد اما چاره ای نداشتم. من نمیخواستم یه برده بهم خدمت کنه.

از اتاق رفتیم بیرون.با بابا درحالی که برده اش مثل برده من برهنه بود و زنجیر قلاده اش تو دستش بود، روبه رو شدم.

سعی کردم مثل یک میسترس رفتار کنم. یه لبخند مغرور زدم و بابا با افتخار نگاهم کرد:

-زیبا شدی...

بهتره بریم پایین. همه منتظر پادشاه و پرنسسش هستن.

⛓⛓ رمان #ارباب_یا_برده؟

⛓ ⛓ #پارت_2

 

لبخندی فقط زدم. هردو از پله ها پایین رفتیم. صدای پاشنه کفشای 10سانتی سوزنیم خیلی رو اعصابم بود.

پایین که رسیدیم چشمم به حدودا 30تا مرد و زن ارباب... به همراه برده هاشون که جلوی پاهاشون زانو زده بودن افتاد.

سعی کردم نفس عمیق بکشم. اخم ظریفی کردم تا کمی خودمو مغرور نشون بدم.

پدرم کنارم ایستاد و دستشو دور کمرم انداخت:

-معرفی میکنم دوستان... دخترم نیلوفر. میسترس.

حس بدی داشتم که تو مرکز توجه ها قرار گرفتم.

برده ام خودشو به پام چسبوند. گندش بزنن تو این وضعیت اینم خودشو به من چسبونده.

به میسترس ها نگاه کردم. لباس من در مقابل لباسی که اونها پوشیده بودن خیلی بسته بود.

مستر ها مغرور. با چهره بدون احساس بودن اما هیچ کدوم بنظرم خاص نبودن.

بابا: بریم اونا رو بهت معرفی کنم.

سریع گفتم:

-نیازی نیست.

نگاهم کرد که سریع ادامه دادم:

-به مرور باهاشون اشنا میشم.

بابا: هرطور راحتی.

بابا به سمت چند نفر رفت و مشغول صحبت شد. چشمم به میز بار و نوشیدنی خورد. رفتم اون سمتم و برده ام همراهم اومد. نمیخواستم مثل دختر بچه ها دنبال دوست بگردم. اینجا دوست پیدا کردن چیز مسخره ایه.

برده ام پام رو لیس میزد که یهو خودشو بهم چسبوند. بهش نگاه کردم که نگاهش به جایی خیره بود. رد نگاهش رو گرفتم به یک مستر افتاد.

تنها مردی که دوتا برده داشت. دوتا اسلیو گرل لخت که جلوی بودن و زنجیر قلاده هاشون تو دست این مرد بود. نوک سینه برده ها گیره وصل بود که ته هردو گیره با زنجیر طلایی بهم وصل بودن.

نگاهمو از برده ها گرفتم و به مستره چشم دوختم. اونم به من نگاه میکرد.

چشمای مشکی و پر نفوذی داشت.

هیکل عضلانی و ...

نتونستم نگاه سنگینش رو تاب بیارم. سعی کردم با بی تفاوت ترین حالت ممکن نگاهم رو ازش بگیرم.

-چرا ازش ترسیدی؟

سوالم از برده ام بود که خودش رو بهم چسبونده بود.

با تردید و صدای ضعیفی گفت:

-منو...ببخشید بانو... من قبلا برده ... ایشون بودم.

دستام با شنیدن این جمله مشت شد. خشمگین نگاهش کردم. یعنی کسی که برده من بود قبلا برده کس دیگه ای بود؟ پس چرا بابا گفت اولین اربابش منم؟

⛓⛓ رمان #ارباب_یا_برده؟

⛓ ⛓ #پارت_3

 

با اخم گفتم:

-یادمه گفته بودی قبلا برده هیچ کس نبودی؟

اینبار نگاه پر از وحشتش به من افتاد. منم اینبار مثل یک میسترس واقعی خشمگین نگاهش می کردم. لب گزید و گفت:

-با..بانو...م...م...

-ساکت باش بعدا به حساب میرسم توله.

عصبی یه شات انداختم بالا. گندش بزنن از اینکه مال دستخورده یک نفر دیگه ارو لمس کنم متنفرم.

رفتم سمت مبلا... همه مبلا تک نفره سلطنتی بودن. روی یکشون نشستم و برده ام که احتمالا حس کرده شب قراره خیلی تنبیه بشه پام رو تن تن لیس میزد.

دلم میخواست هلش بدم اونور اما نمیخواستم جلب توجه کنم.

با نشستن مردی روی مبل کناری به خودم اومدم و چشم از توله ام که چشماش حسابی خیس از اشک بود اما اشکی نمیریخت گرفتم.

همون مرد بود. برده ام خودشو به پاهام چسبوند و من چقدر عصبانی بودم که اون از کسی غیر از من میترسه.

برده هاش جلوش موندن. نگاه پر اخمی بهش انداختم که گفت:

-من شاهرخ هستم.

نگاه مغرور و پیروز مند. انگار واکنش برده ام رو به برد خودش تعبیر کرده. فقط براش سر تکون دادم و به بوده ام نگاه کردم. هشدار امیز و ... عصبی.

-بهش سخت نگیرین. اون برده اروم و مطیعیه!

برده ام وحشت زده به من نگاه می کرد و من فقط از اون نگاهایی بهش دوخته بودم که بعدم حقت رو میزارم کف دستت.

-دوروز دیگه تو خونه یه پارتی کوچیک تدارک دیدم مایلم شماهم تشریف بیارین.

تعداد مهمان ها 10نفر بیشتر نخواهد بود.

برگشتم سمتش. تو چشماش چیزی بود که... انگار میگفت داره از اینکه این حرفارو بهم میزنه تفریح میکنه چون میدونه خوشم نمیاد.

با اخم گفتم:

-ممنون از دعوتتون. فکر نکنم وقت داشته باشم.

یه لبخند یه طرفه خبیث زد. از توی جیبش یه کارت گرفت سمتم:

-خواستین بیاین این کارت رو همراهتون داشته باشید.

کارت رو ازش گرفتم. یه مرد کچل ارباب که برده باند پیچیش رو گرفته. روی کارت نوشته بود:

زیرشم با رنگ طلایی نوشته بود :

-special guest یعنی مهمان ویژه با اخم گفتم:

-بنظر میاد مخصوص مستر هاست.

به شاهرخ نگاه کردم که نیشخندی زد و گفت:

-دوتا میسترس هم پایه ثابت هستن. البته این اطمینان رو بهتون میدم هیچ کدوم از افراد حاضر در این مراسم تو مهمانی های من دعوت نیستن.

هیچ ادرسی نوشته نشده بود برای همین گفتم:

-ادرس ننوشته؟

خندید... یه خنده ای که انگار براش یه لطیفه تعریف کرده باشن.

-توقع ندارین که روی همچین کارتی ادرس نوشته بشه؟

⛓⛓ رمان #ارباب_یا_برده؟

⛓ ⛓ #پارت_4

 

از سوتی ای که دادم عصبی شدم از خودم. شاهرخ : منو ببخشید که خندیدم. برده اتون ادرس اونجا رو بلده. ساعت11شب مراسم شروع میشه با اجازه.

بلند شد و رفت و برده هاشم پشت بندش.

این کارت... یه حس خاصی داشتم... عکسی که روی کارت بود خیلی خاص بود بنظرم.

همین موقع مراسم اصلی شروع شد. خدمه اس ام دوتا میز چرخدار چوبی که روی هرکدوم یه اسلیو گرل بسته شده بود رو اوردن و کنار هرکدوم یه میز دیگه که وسایل اس امی بود.

مستر ها از همه هیجان زده تر بودن چون برده هاشون رو رها کردن و رفتن سراغ بردع ها.

اخمام رو کشیدم توهم. میدونستم این برده ها خودشون خواستن تو همچین شرایطی یاشن. چون با لوندی و لبخند به مستر ها نگاه میکرد و ناز می امدن.

مجبور بودم بشینم اینجا. میسترس ها با برده های خودشون مشغول شدن و هرکسی به نحوی مشغول بود. ناخواسته چشمم افتاد بع شاهرخ. یکی از برده هاش درحالی که فقط کیرش از زیب شلوارش بیرون بود داشت براش ساک میزد و شاهرخ سر برده دیگه اش رو نوازش می کرد. به صورتش که نگاه کردم دیدم به من خیره است.

اخمی بهش کردم و نگاهمو ازش گرفتم. دلم میخواست برم تو اتاقم و با برده ام حرف بزنم و کلی سواا پیچش کنم بعدم بخاطر دروغش تنبیه اش کنم.

صدای لذت و جیغ برده ها بلند شد. به بابا نگاه کردم دستشو تو کص برده خودش فرو کرده بود و داشت داخلش تلمبه میزد.

لعنتی از این وضع متنفرم. اما بلند شدن و رفتن به اتاق بدترین کاریه که بشه انجام داد.

-بانو؟

عصبی به برده ام توپیدم:

-تو یکی حرف نزن تنها بشیم میدونم باهات چیکار کنم.

سرش رو انداخت پایین و ساکت شدم. چون خودم از اینکه تو جمع مورد تعرض قرار بگیرم بدم میاد برای همین به برده ام دست نمیزدم.

اما... از کاری که بقیه با برده هاششون داشتن میکردن لذت میبردم و بین پاهام خیس شده بود.

چی میشد من همچین اربابی داشتم تا توی خلووووت این کارهارو باهام می کرد؟ تا تموم شدن مراسم از جام بلند نشدم. کاری نکردم. با کسی حرف نزدم.

مراسم که تموم شد دسته دسته ارباب ها با برده هاشون رفتن.

منم بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم وارد اتاق که شدم و درو بستم با نوک کفشم کوبیدم تو پهلوی اسلیوم.

⛓⛓ رمان #ارباب_یا_برده؟

⛓ ⛓ #پارت_5

 

ناله ای کرد و با ترس نگاهم کرد. عصبی خم شدم موهاشو گرفتم:

-خب... منتظر توضیحتم توله...

-بانو... بخدا پدرتون گفتن بگم تاحاالا ارباب نداشتم که شما قبولم کنین.

پدرم...؟بعید نبود. از اون همه چیز انتظار میره.

-بانو باور کنین من دوست داشتم برده شم...

با خشم گفتم:

-وقتی اربابت منم چرا از یکی دیگه میترسی هااااالن؟


5 نظر

  1. نازنیننازنینsays:

    سلام چرا من هر چی دانلود میکنم این رمان واسم دان نمیشه لطفا راهنماییم کنید

  2. ررررررررررsays:

    منم نمیتونم

  3. نفسنفسsays:

    چرا دانلود نمیشه?؟ اسکلمون کردین

  4. رژرژsays:

    چرا رمان دانلود نمیشه وقتی دانلود رو میزنیم میره تو یه صفحه بلنک انگار کد نویسی نشده

  5. رزرزsays:

    چرا رمان دانلود نمیشه وقتی دانلود رو میزنیم میره تو یه صفحه بلنک انگار کد نویسی نشده